گاه‌نوشته‌های سارا درهمی

کدام قهرمان؟ قصه‌ی دو آرش کمانگیر

2

شاید در اوایل قرن چهاردهم نیاز به قهرمانی جدید حس می‌شد که «آرش» از حواشی کتاب‌های تاریخی سر بر آورد و این چنین محبوب شد. اوستا و کتاب‌های مشابه مختصری از کمانگیری که مرزها را مشخص کرد، سخن گفته‌اند. در شاهنامه هم دو سه باری نام آرش را می‌بینیم اما…

لذت فهمیدن با عرفان یا اکسپرسیونیسم را چگونه ترجمه کنیم؟

19

پیش‌نوشت: عکس مربوط به کلاس تحلیل نمایشنامه‌ی عصر است. دو طرف تخته زن‌زندگی‌آزادی نوشته بودند و استاد نمی‌خواست آن‌ها را پاک کند. سعی کرد حرف‌هایش را همان وسط جا دهد.:) پیش از کلاس، جدال با خود دو تا فیلم و یک نمایشنامه داده بود که ببینیم و بخوانیم. بنا بود…

پنجره:‌ اولین نمایشنامه‌ام (1)

11

رها: واقعا فکر می‌کنی آدم خوشحالیه؟
غزل: نه گلم، من و تو خوشحالیم!
رها: از تو داغونه، غزل.
غزل: آخ ولی از رو خیلی سکسیه نه؟
آیدا: وای آره از رو خیلی سکسیه.
رها: شما هم که… مگه به مو سرخ کردنه؟
غزل: نه اصلا. فقط که مو نیست. کلا خوشگله. رفتاراشم جذابه حتی. اصن…
رها: ساده‌ای تو غزل. گیریم پریناز خوشگل، خب تو هم خوشگلی، ولی آیا پنج شش تا دوست‌پسر داری؟

اتود پنجم داستان‌نویسی/ بر اساس فیلم مهر مادری

4

از اتودهای ترم پیش داستان‌نویسیاقتباسی شدیدا رها از یک سکانس فیلم مهر مادری:)* با صدای جیغ زن بود که رضا به خودش آمد. تازه فهمید دارد چه کار می‌کند. جوری افتاد پایین که نفهمید کجایش درد گرفت. پنجره کلا بخار گرفته بود. اصلا چیزی معلوم نبود. اما کی باور می‌کرد؟…

اتود دوم داستان‌نویسی «آنقدر قابل اعتماد است که می‌شود از ته کوچه‌ای تنگ و تاریک به سمتش دوید.»

8

سنگین‌تر می‌شد. ته حلقم می‌سوخت. صدایم در نمی‌آمد. سرفه‌ها را قطره‌قطره از چشم‌هایم بیرون می‌ریختم. با هر دم و بازدم لرزانم، انواع اودکلن، عرق و سیگار را مزمزه می‌کردم. نمی‌فهمیدم دست‌ من است که می‌لرزد یا رویا. خوشحال بودم که صدای قار و قور شکمم در آن موقعیت تراژیک شنیده نمی‌شود.

‌اتود ششم داستان نویسی: «خواب دیدم اگر من بمیرم، انسان تمام می‌شود.»

4

مرده بودم. ولی بودم. همه را می‌دیدم. شوهرم که متفکرانه به گورکن می‌نگریست، بچه‌هایم که حوصله‌شان سر رفته بود. و مادرم که پشت سر آن‌ها در گوش کسی زمزمه می‌کرد. صدایش به وضوح در فضا پیچیده بود: «آشپزخونه رو شسته بود، لباس‌هاش رو درآورده بود، پهن کرده بود، همه چیز…

اتود اول داستان‌نویسی/ لُنگ

20

این ترم هفت تا داستان نوشتم که استاد با همه‌ی مدرن نگاه کردنش، نتوانست بیشتر از یکی دو تایش را داستان حساب کند. غم‌انگیزتر از این که از هفت تا درس تخصصی فقط چهار تا برداشته‌ام و باز دارم زیر بار امتحان‌ها می‌چلوسم، این است که هیچ اثر جاودانی هم…

داستان کوتاه چشم‌ها

10

چشمم دارد راه می‌رود. در واقع ایستاده‌است. ولی نمی‌دانم چرا وقتی چشم یک جا قفل می‌کند، می‌گویند دارد راه می‌رود. شاید راه رفتنش با بقیه فرق دارد. در یک بعد دیگر حرکت می‌کند. مثلا مراقبت از دیگر اعضا خسته‌اش می‌کند، یکهو کلاه نظارتش را زمین می‌گذارد، باوقار و طمانینه شروع…