گاه‌نوشته‌های سارا درهمی

داستان کوتاه زن خوابیده

8

سلام. استاد داستان‌نویسی دو بر خلاف داستان‌نویسی یک هر هفته ازمان یک داستان نمی‌خواهد. از اول گفت که حداقل نمره‌اش پانزده است و اگر کسی سر کلاس برایش آب بیاورد بیست می‌شود. فعلا اهرم فشارش را رودربایستی قرار داده است. تا اینجا که بد جواب نداده. الان که دارم می‌نویسم…

جادو در مهتاب: آیا جادوی وودی آلن رو به خاموشی‌ست؟

8

جادو در مهتاب، داستان یک شعبده‌باز بزرگ است، مردی شدیدا عقل‌گرا و متریالیست، در مقابل دختری ذهن‌خوان، جادوگر، یا فریبکار؟ هر چیز که اسمش را بگذارید. ی‌کنم که او با وجود آن همه معنوی بودنش، مدام دارد چیزی می‌خورد و از کنایه‌های استنلی در این مورد اصلا ناراحت نمی‌شود. بامزه است نه؟ اما حیف که وقت چندانی برای شناخت او نداریم.

سر میز مذاکره با نوزاد بدقلق (2)

8

همونطور که داشتم شقیقه‌مو با قلموی تمیز می‌خاروندم، و احساس می‌کردم که دارم افکارمو هم میزنم، سفر کردم و رسیدم به یه جاهای خیلی تازه. و این نقطه‌ای که بهش رسیدم، شروع یک پروسه‌ای بود در باب کمک کردن به خویشتن خویش. برو که رفتیم.

به بهانه‌ی فیلم نوت‌بوک: آیا همیشه باید نوآور باشیم؟

8

وقتی فیلم نوت‌بوک یا (دفترچه!) را تمام کردم، صدایی در ذهنم گفت: «عجب! پس کلش همین بود!» همان صدایی که از اول فیلم می‌گفت:‌ «صبر کن، حالا یک جایی ورق برمی‌گردد و کلا داستان شکل دیگری می‌گیرد. الکی که فیلم معروف نشده!» *اسپویل ریز و بی‌آسیب* صدای ذهنم راست می‌گفت…

مقدمه‌ای بر تماشای چهارراه بیضایی:)

12

چهارراه کاری است از مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد که بهرام بیضایی در آنجا تدریس می‌کند. سال 97 هفت شب اجرا شده و شهریور امسال در طول سه شب، به صورت لایو برای مردمان سراسر دنیا (یعنی ماها) پخش شده. خدا خیرشان بدهد که به فکر ما هم بوده‌اند.

درباره‌ی دخترخاله‌ها

4

یادم نمی‌رود. هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌رود. هر چقدر به هم لبخند می‌زنیم و تعارف می‌کنیم، هر چقدر مصنوعی کنار هم می‌نشینیم و مثل خاله‌بازی‌های آن موقع، پاهایمان را روی هم می‌اندازیم، هر چقدر سعی می‌کنیم اصلا حرف نزنیم و اگر هم زدیم، چیزهایی شبیه به “چه می‌کنی با کنکور” یا ” پرتقال بخور” باشد، یادم نمی‌رود…

که شادی آن من باشد

11

کسی مرا نمی‌دید و کسی را نمی‌دیدم. درخت گردو مراقبم بود. آن بالا، تنه‌ی محکمش طناب را نگه داشته بود، اوج می‌گرفتم، صورتم در برگ‌ها غرق می‌شد. می‌خواندم. کمی بلندتر… بلندتر. استثنائا صدرا بانگ “فالش بود” سر نمی‌داد. دنیا زیر پایم بود و کلمه‌ها را مزمزه می‌کردم.

عادت سازی، عادت سوزی

7

هیچ وقت این جمله‌ی «بهترین کتابی که خوندم» تو کتم نرفته. یعنی به مرور زمان فهمیدم خیلی نباید به جواب خودم به این جور سوالا اعتماد کنم. عجیبه. فقط سلیقه‌ی آدم نیست که عوض می‌شه ها. مثلا من اون موقعی که ملت عشق رو خوندم به نظرم یه کتاب معمولی…

من سارا 35 سال دارم

21

استاد زبان فارسی‌مان تکلیف داده که پانزده سال بعد یکهو یک جایی پیدایش کنیم و برایش نامه‌ای بنویسیم. سختگیری‌‌اش هم زبانزد است و وقتی راه گریزی نگذاشته، یعنی کار باید انجام شود. همیشه از اینطور چالش‌ها فراری بوده‌ام. واقعا فکر کردن به سال‌های آنقدر دور، ناخوشایند است. به خصوص که…