-
exactement en milieu
این وسط رفتهام کلاس فرانسوی ثبت نام کردهام. کدام وسط؟ همینجا دیگر، بین هوا و زمین و جنگ و صلح و خارج و داخل و کار و تحصیل و همهی این چیزهایی که تویش ماندگار شدهام. همان جایی که زندگی از توی آدم رد میشود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند. کلاس آنلاین فرانسه…
-
انار دلم بود
قرار گذاشته بودیم که ساعت ده شب وحشت اتمام آتشبس را در ذکر و مانترا و هر چه اسمش هست حل کنیم. از راه دور همراه دخترعمه ذکر پاکسازی خواندم و دروغ چرا، واقعا آرام گرفتم. با دلی سبک چشمهایم را بستم و رفتم آن دنیا. با دختردایی شش سالهام کنار باغ راه میرفتیم. باغ…
-
از محبت زلزله آسمان تکهها منتظر الان.
دانه به دانه انگشتهای دست راستم را باز کردم با یک شصت اضافی. – شش کلمهست. دو دستم را روی قلبم گذاشتم و لبخندزنان سر خم کردم. – مهربان؟ نیکی؟ محبت؟ تشکر؟ دستها را به هم چسباندم و باز لبخند زدم. با انگشتها قلب ساختم. – عشق… دوست داشتن؟ محبت؟ دست دوستی نامرئی را به…
-
که آتشم را بشناسم
اینا رو مینویسم که یه روزی که حالم خوب بود بخونمش و یادم بیاد که حتی این ترکیب منحصربفرد تهوع و تپش قلب و بغض نیز بگذرد. * «حاضرم کل دنیا غزه بشه ولی یه تار مو از سر یه ایرانی کم نشه.» بقیهی طوماری که نوشته بود همونجا فراموشم شد. همین جمله موند. میدونستم…
-

بیست و چهار ساعت تا بغل آسمان
سهشنبه صبح، ساعت حدود پنج بود که با صدای جنگنده بیدار شدم. دیگر نمیدانستم و نمیخواستم حدس بزنم که صدا این وری است یا آن وری. سرم را توی بالشت فرو کرده بودم و همهی تنم میلرزید. حالا مگر تمام میشد؟ صدای جنگنده از بمب بدتر است. جنگنده میتواند همینطوری مشغول گذار باشد یا خودی…
-
مرثیهای برای مرغ الکی
من یک مرض عجیبی دارم که در مواقع بحران عود میکند. نه، راه رفتن بیوقفه دور اتاق در جهت پادساعتگرد نیست. با پشت ناخنها ضربه زدن به اشیای سر راه به صورتی که هر ضربهی هر ناخن کمترین فاصله را از قبلی داشته باشد هم نیست. و البته که برخورد به اشیای سر راه و…
-
هنر ظریف واکنش نشان دادن
حسین که تصادف کرد، تا ظهر هیچ کس جرئت نداشت خبر را به اعظم خانم بدهد. همه میدانستند بین پنج تا بچه، حسین برایش چیز دیگری است، چیزی بیشتر از فرزند. واقعا هم فرق داشت. او بهترین دوست و همدم اعظم خانم بود. در سی سالگی، پختگی سالمندان را داشت و شور و شوق کودکان…
-
دلیل وبلاگ زدنم و نمیدانم چرا آخرش اینقدر ادبی شد
زمانی که این سایت را درست کردم معتقد بودم که سوشال مدیا اه و بد و وبلاگ خوب. شوق نوشتن، از آن نوشتنهای طولانی، در انگشتهایم بالبال میزد ولی از دنیا هم نمیخواستم عقب بمانم. گفتم همینجا میزنم توی کار سئو و معروف ـ نه ببخشیدـ شناختهشده، میشوم. در چه حوزهای؟ نمیدانم والا. هر چیزی…
-
مامان و ماه و مراقبه
از سه صبح بیدارم. تشنهام، سردم است، یا زیادی خوابیدهام؟ نمیدانم. شاید اضطراب است که بالاخره توانست تمام و کمال بغلم کند. صدای جنگنده که بالای سرم آمد، (احتمالا هر شب هست، ولی این بار بیدار بودم)، خودم را به مادرم نزدیک کردم. سعی کردم بغلش کنم. غرق خواب بود. آخر آنقدر خودم را بهش…
-

شاید عکس شوم
باید فرار کنم. تو ذهنم فقط همینه. مثل وقتی که نشستی جلوی تلویزیون و ظرف بستنی جلوت گذاشته و هر لحظه به خودت میگی باید برم بذارمش تو فریزر… تو سرم مدام همه چیزو میذارم پشت سرم و فرار میکنم. میدوم. کجا؟ به جنگل. یه جنگل سبز و خالی از آدم. اونجا چی کار میکنم؟…
-

شاخ در شاخ دیو کوچک لرزان
ساعت هنوز پنج نشده بود که بیدار شدم. چشمهایم را بیآن که کامل باز کنم به سمت پنجره بردم تا دریچهی کوفتیاش را ببندم. هر چند میدانستم صدای خروسها درون هر در و پنجرهای رسوخ خواهد کرد. و کرد. بلند شدم. بدنم طوری خستگی زیاد و بیداری کامل را پذیرفته بود که انگار هیچ ربطی…