دسته: حال‌نوشته

  • دلیل وبلاگ زدنم و نمی‌دانم چرا آخرش اینقدر ادبی شد

    زمانی که این سایت را درست کردم معتقد بودم که سوشال مدیا اه و بد و وبلاگ خوب. شوق نوشتن، از آن نوشتن‌های طولانی، در انگشت‌هایم بال‌بال‌ می‌زد ولی از دنیا هم نمی‌خواستم عقب بمانم. گفتم همینجا می‌زنم توی کار سئو و معروف ـ نه ببخشیدـ شناخته‌شده، می‌شوم. در چه حوزه‌ای؟ نمی‌دانم والا. هر چیزی…

  • مامان و ماه و مراقبه

    از سه صبح بیدارم. تشنه‌ام، سردم است، یا زیادی خوابیده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید اضطراب است که بالاخره توانست تمام و کمال بغلم کند. صدای جنگنده که بالای سرم آمد، (احتمالا هر شب هست، ولی این بار بیدار بودم)، خودم را به مادرم نزدیک کردم. سعی کردم بغلش کنم. غرق خواب بود. آخر آنقدر خودم را بهش…

  • غروب سه‌شنبه و یک واقعیت بسیار بسیار بدیهی

    غروب سه‌شنبه و یک واقعیت بسیار بسیار بدیهی

    غروب سه‌شنبه‌ست. و من دلم گرفته. که در نوع خودش عجیبه، چون آدم روز دوازدهم جنگ باید بترسه، یا ناامید باشه یا مضطرب یا ته تهش بی‌خیال. اما دل‌گرفتگی؟ جمعه هم که نیست خب. خب البته احتمالا دل‌گرفتگی اون چیزیه که بعد از چندین بار شل‌کن سفت‌کن و رفت و برگشت حجم عظیمی از احساسات…

  • شب‌ها، صبح‌ها، دنیا، سارا

    شب‌ها، صبح‌ها، دنیا، سارا

    از وقتی که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم، ۱۳ سال می‌گذرد. این وسط همیشه وقفه‌های دو سه ماهه بوده اما باز برگشته‌ام، تا این غیبت کبرای آخر که رسید به یک سال. رفتم که یوتیوبر شوم و با حال بهتری برگردم. حالا در شش ماه اخیر بارها نشسته‌ام و حتی هزاران کلمه نوشته‌ام، اما دستم به…

  • مروری بر فصل اول قرن

    مروری بر فصل اول قرن

    چند سالی است که هدف‌گذاری نمی‌کنم. چقدر راضی‌ام. هنوز هم نمی‌فهمم وقتی ماشین زمان نداریم چطور می‌توانیم آینده را بدون توجه به اتفاقات بیرونی پیش‌بینی کنیم و برایش نقشه بریزیم. البته می‌فهمم که نقشه‌ها باید باشند تا آدم بفهمد با خودش چندچند است. اما باید حسابی نوشتن آن هدف‌ها را بلد باشی که آخرش سرخورده…

  • از سنگینی

    از سنگینی

    هاها! از هفته‌ی دیگه براتون دراماها خواهم داشت. خود این جمله چقدر عجیبه. این که وسط راکدترین روزهات لمیده باشی و مطمئن باشی روزهای آینده‌ت پر از خنده و گریه و سرخوشی و کلافگی خواهد بود. این نوشته را می‌خوانم و خنده‌ی تلخی روی لبم می‌نشیند. بیراه نگفته بودی سارا جان. پشت آن کوه بلند،…

  • شرح حال الکنی از روزهای سیاه

    شرح حال الکنی از روزهای سیاه

    متاسفم که کامنت‌های پست قبلی را اینقدر دیر جواب دادم. حرف‌های خوبی پایین آن پست نوشته شده بود که در قطعی اینترنت و دور از هیاهوی شبکه‌های اجتماعی می‌توانست مکالمات خوبی شکل دهد. استاد حرام کردن فرصت‌ها هستم. حالا دیگر از هر چه واژه است بیزار و ناامیدم. دیگر نمی‌توانم طوری بنویسم که خودم را…

  • اعترافاتی از پشت پشت جبهه

    اعترافاتی از پشت پشت جبهه

    می‌نویسم چون هر چه بیشتر می‌گذرد، کسی درونم بلندتر داد می‌زند: سکوت هم یک صداست، حرف نزدن هم نوعی حرف است. کار بی‌هزینه نمی‌شود کرد دختر جان. این نوشته هیچ چیزی به شما اضافه نمی‌کند. اگر وقتی برای تلف کردن یا دل و دماغی برای شنیدن غم‌نامه‌ای دیگر_این بار با طعم هذیان_ دارید،‌ بخوانید. از…

  • هیچی‌نمی‌دونم‌ترین حالت ممکن یا تصاویر فضایی با شما چه می‌کنند؟

    هیچی‌نمی‌دونم‌ترین حالت ممکن یا تصاویر فضایی با شما چه می‌کنند؟

    تابستونه دیگه. بیشتر وقتم به فکر کردن می‌گذره. ولی هاها! از هفته‌ی دیگه براتون دراماها خواهم داشت. خود این جمله چقدر عجیبه. این که وسط راکدترین روزهات لمیده باشی و مطمئن باشی روزهای آینده‌ت پر از خنده و گریه و سرخوشی و کلافگی خواهد بود. دارم فکر می‌کنم که من همیشه می‌گم آدم دلتنگ‌شونده‌ای نیستم.…

  • فلسفه‌ی تنهایی، استفراغ یاسمن و چیز سوم

    فلسفه‌ی تنهایی، استفراغ یاسمن و چیز سوم

    جمع کردن استفراغ یاسمن، از ماندگارترین لحظات دبستانم بود. یاسمن دوست صمیمی‌ام بود که هیچ وقت چندان به عنوان دوست قبولش نداشتم. ولی خب با هم زیاد حرف می‌زدیم، واقعا نمی‌دانم در چه مورد. هر وقت به معلم قول می‌دادیم که سر کلاس جیکمان در نیاید و اجازه می‌یافتیم که کنار هم بنشینیم، به یک…

  • روزهای کشدار و عریضه‌ی خالی

    روزهای کشدار و عریضه‌ی خالی

    فعلا تنها وظیفه‌ام این است که بنویسم.