این وسط رفتهام کلاس فرانسوی ثبت نام کردهام. کدام وسط؟ همینجا دیگر، بین هوا و زمین و جنگ و صلح و خارج و داخل و کار و تحصیل و همهی این چیزهایی که تویش ماندگار شدهام. همان جایی که زندگی از توی آدم رد میشود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند.
کلاس آنلاین فرانسه چهل یورو بود. اول به این نیت که ببینم این چه فریب جدیدی است سعی کردم قیمتش را به تومان حساب کنم. ذهنم رفت تا هفتاد. بعد دیدم نه، حدود هفت میلیون میشود. بد نبود. یک صدای اکودار درونم گفت «سارا، همینک، چنین کن.» یا «یه پیام بده ببین چی میگن» یا چه میدانم، شاید هم «گردن من ننداز». به هر حال احساس کردم که باید بروم کلاس فرانسه. به خصوص که یادم آمد با پولهایم هیچ کاری نمیکنم جز آن که پای قهوه و بستنی بریزمشان. لااقل این یکی پز دارد.
هر چه فکر کردم دلیلی منطقی برایش پیدا کنم، نشد. فقط این فکر توی سرم آمد که اگر هم این وسط مهاجرت کنم، ساعت کلاس به زمان کانادا هم میخورد. حالا فرانسه به چه درد میخورد؟ همیشه میخواستم فرانسوی بلد باشم و هیچ وقت هم فکر نمیکردم تن به کلاس بدهم، اما در این برههی حساس، بحث اصلا زبان نبود. ثبت نام که کردم انگار چنگ انداختم به این قلاب، ببینم چقدر میکشدم بالا. شاید هم ضروری است که آدم همواره مقداری کار غیرضروری انجام دهد. بعضیها هستند که در کشورهای عادی و شرایط عادی هم هر کاری میکنند از جنس ضروریات است. نه. من نباید تن دهم.
حالا در شرایطی که روزی چند بار با خودم مرور میکنم که غذای خشک داریم و هیزم داریم و در منبع آب داریم، همین که گهگداری از ذهنم بگذرد: «چه طور یک ملت به جایی میرسد که چهارتابیستیازده را به جای نود و یک بپذیرد و صدایش هم در نیاید؟» خوشایند است.
حالا تکالیف انبوه استاد سختگیر را که انجام میدهم، عشق میکنم با صدای مداد روی کاغذ. با گردندردی که کاملا میتوانست نباشد. با استرس پرسش کلاسی. با کاری که اگر نکنم هیچ چیز نمیشود، اما من، من کلهگنده تصمیم گرفتهام انجامش دهم.
احساس همان سارایی را دارم که این سایت را زد. باید تمام وقت و انرژیام را صرف درس میکردم، ولی نمیتوانستم اجازه دهم کنکور همهی دنیایم را بگیرد. نمیخواستم روزی که تمام شد ببینم چیزی ازم نمانده. ذهن آدم خوب بلد است کاه را کوه کند و زیر آن کوه دفنش کند. فقط میخواستم یادم نرود که دنیا بزرگتر از این حرفهاست. همین. فقط یادم باشد که کنکور، با این که باور کردنش سخت است، تمام میشود. من میمانم و خودم و نباید زیاد غریبه شویم.
این بار ولی به جای بزرگی دنیا، کوتاهی زندگی نیاز به یادآوری داشت. میخواستم یادم نرود که زندگی همین است. همین که ما داریم میکنیم. بخواهیم یا نه، این فصل در خاطراتمان خواهد ماند. فهمیدن این واقعیت حس عجیبی است، ترس دارد و همزمان انگار مجوزی است برای خل و چل بودن. چون که زندگی، واقعا و جدیجدی همین است. دقت کرده بودید؟!
بچه که بودیم میگفتیم «بزرگ میشی یادت میره» و واقعا هم باورمان همین بود که با بزرگ شدن خیلی چیزها بهتر میشود. ولی بزرگ که میشوی میفهمی «خاطرات» هم بخشی از سیستم اعتبارسنجی آدمبزرگهاست. یک بخشی که تریلیاردر هم بشوی، هیچ کارش نمیشود کرد، وقتی ته ذهنت میدانی بچگی خوبی نداشتی. اینجور وقتهاست که میفهمی آینده هیچ وقت جبران گذشته را نمیکند. باید همین چهاردیواری را که داری مزین کنی به حال خوش. و با این که پیدا نیست این دیوارها تا کی تاب میخورند و از کجا بناست بشکنند، و با این که نمیدانی کی بناست پرت شوی به راست و پرت شوی به چپ و نمیدانی کی بناست دندههایت بشکند، همان لحظاتی که وسط هستی با همین سازی که هست برقصی و عکسش را هم بگیری که بماند. چون زندگی لامصب بساطش را همیشه همین جا پهن میکند، دقیقا همین وسط.



دیدگاهتان را بنویسید