-

روزهای کشدار و عریضهی خالی
فعلا تنها وظیفهام این است که بنویسم.
-

رمان من در باب یک دعوای نیمساعته (2)
از پشت سر اصلا شبیه خودم نبودم. احساس میکردم حرکاتم رفته روی اسلو موشن. باید جیغ میزدم. باید خودم را «تجربه» میکردم. چند وقت بود جیغ نزده بودم؟ سعید میگفت صدایش بمتر از این است که بتواند جیغ بزند. «هندزفری تو گوش. لباسا رو پرده نباشه.» یعنی چی خب؟ یعنی همین که شنیدی. مریم اگه…
-

رمان من در باب یک دعوای نیم ساعته (1)
دیشب دوباره دعوا شد. بدترین دعوای قرن. تخم نبرد را هم بله، بندهی حقیر کاشتم. اینها را مینویسم اول برای آن که نوشته باشم. چون آن نفر دیگر اگرچه ادبیات نمایشی میخواند اما آنقدرها اهل خواندن و نوشتن نیست و از این روی من ابزاری دارم که او ندارد. هاه. یک امتیاز. دوم برای این…
-

داستان کوتاه زن خوابیده
سلام. استاد داستاننویسی دو بر خلاف داستاننویسی یک هر هفته ازمان یک داستان نمیخواهد. از اول گفت که حداقل نمرهاش پانزده است و اگر کسی سر کلاس برایش آب بیاورد بیست میشود. فعلا اهرم فشارش را رودربایستی قرار داده است. تا اینجا که بد جواب نداده. الان که دارم مینویسم ساعت یک بامداد روز یکشنبه…
-

دراماهای جوجهدانشجویی
عصر چهارشنبه. کلاس شکسپیر تازه تمام شده است. آخر هفته شروع شد، باید خوشحال باشم. کلاس را دوست داشتم و با این حال خستهام. دارم فکر میکنم که وقتی مدرسه با تمام چیزهای نکبتش تمام شد، یک چیز خوب را هم با خودش برد و آن حظ تعطیلی آخر هفته بود. چرا احساس رهایی نمیکنم؟…
-

شوهر آهو خانم، داستان شوهر یا داستان آهو خانم؟
شود و میایستد چون گرسنه است و باید نانش را پس بگیرد. غمی در صدایش، در صورتش و در هوایش برای همیشه ماندگار شده. غم مادری که میداند فرزندانش هرگز شاد نخواهند بود. اما شاید روزی حداقل آرام باشند. آخرین جملهی کتاب، که باید امیدبخشترین جمله باشد، عصارهی آن حس غریبی است که در طول…
-

خطرات ازدواج جمعی یا آیا در خوابگاه میشود خوابید؟
*خطر ایجاد احساس چندش در مواجهه با یک جوان خودشیفتهی خودبرتربین. ایت ایز وات ایت ایز. این دفعهی سوم یا چهارم است که میخواهم دربارهی دانشگاه واقعی و به خصوص خوابگاه بنویسم. تا به حال سه چهار هزار کلمه نوشتهام. هر بار از یک زاویه نوشتم هر بار صد تا خط قرمز و زرد و…
-

اتود دوم داستاننویسی «آنقدر قابل اعتماد است که میشود از ته کوچهای تنگ و تاریک به سمتش دوید.»
سنگینتر میشد. ته حلقم میسوخت. صدایم در نمیآمد. سرفهها را قطرهقطره از چشمهایم بیرون میریختم. با هر دم و بازدم لرزانم، انواع اودکلن، عرق و سیگار را مزمزه میکردم. نمیفهمیدم دست من است که میلرزد یا رویا. خوشحال بودم که صدای قار و قور شکمم در آن موقعیت تراژیک شنیده نمیشود.
-

دانلود جزوه کنکور هنر! بهش دل نبندین
سلام! هماکنون دارم از خوابگاه براتون مینویسم. دو روزه که اینجا هستم و در اسرع وقت غرغرهای مربوطه رو بهتون ابلاغ خواهم کرد. فلذا چون امروز دوشنبهست، برای خالی نبودن عریضه و همچنین چون گویا کنکوریجماعت گویا خیلی به جزوه علاقمنده و الان هم برای خیلیها زمان مرور و جمعبندیه، گفتم یه سری جزوه کنکور…
-

جادو در مهتاب: آیا جادوی وودی آلن رو به خاموشیست؟
جادو در مهتاب، داستان یک شعبدهباز بزرگ است، مردی شدیدا عقلگرا و متریالیست، در مقابل دختری ذهنخوان، جادوگر، یا فریبکار؟ هر چیز که اسمش را بگذارید. دختر با وجود آن همه معنوی بودنش، مدام دارد چیزی میخورد و از کنایههای استنلی در این مورد اصلا ناراحت نمیشود. بامزه است نه؟ اما حیف که وقتی نداریم.
-

اتود ششم داستان نویسی: «خواب دیدم اگر من بمیرم، انسان تمام میشود.»
مرده بودم. ولی بودم. همه را میدیدم. شوهرم که متفکرانه به گورکن مینگریست، بچههایم که حوصلهشان سر رفته بود. و مادرم که پشت سر آنها در گوش کسی زمزمه میکرد. صدایش به وضوح در فضا پیچیده بود: «آشپزخونه رو شسته بود، لباسهاش رو درآورده بود، پهن کرده بود، همه چیز رو تمیز کرد و رفت…»…