بیست و چهار ساعت تا بغل آسمان

سه‌شنبه صبح،‌ ساعت حدود پنج بود که با صدای جنگنده‌ بیدار شدم. دیگر نمی‌دانستم و نمی‌خواستم حدس بزنم که صدا این وری است یا آن وری. سرم را توی بالشت فرو کرده بودم و همه‌ی تنم می‌لرزید. حالا مگر تمام می‌شد؟

صدای جنگنده از بمب بدتر است. جنگنده می‌تواند همینطوری مشغول گذار باشد یا خودی باشد یا بخواهد برود جایی وسط بیابان بمبش را بیندازد که هیچ کس نفهمد، ولی خب، صدای جنگنده صدای لحظات پیشابمب است. یاد آن زندانی سیاسی می‌افتم که می‌گفت بدترین شکنجه خوابیدن روی تخت شکنجه است، در انتظار برای فرو آمدن ضربات. جایی که آدم از خودش خجالت می‌کشد که آرزو می‌کند کابل روی تن لختش فرو بیاید.

ای بابا. این هم فکر شد سر صبحی؟! بلند شدم و رفتم توی آن یکی اتاق. (بله. بالاخره علیرغم تلاش‌های این خرس گنده، پروژه‌ی پیش هم خوابیدن تمام شد و برگشتیم اتاق‌هامان.) مامان داشت می‌رفت بیرون. همانجا خوابیدم. کابوس‌های جنگی‌ام خیلی سعی کردند ادامه پیدا کنند، ولی یک مگس موذی هی توی خواب و بیداری‌ام ویراژ می‌داد. تا موشک‌ها می‌آمدند اوج بگیرند ویزویزش سوتشان را می‌پوشاند و صحنه‌ی رئالیستی ما پارودی می‌شد.

برگشتم به اتاق خودم. خوابم نمی‌برد. انگار بوی تعفنی زیر دماغم بود که نمی‌فهمیدم چیست. چون وجود نداشت. کلافه بودم. سعی کردم پیامی در تلگرام بفرستم. نشد. یک پیام عصبانی نوشتم برای وقتی که اینترنت وصل شد. با این مضمون که من تنهایی دارم جان می‌کنم راهی برای ارتباط پیدا کنم و خسته شدم. بعد طی چندین مرحله هی پاک و تعدیلش کردم. از دست این زن‌ها. دراز کشیدم. سه روز بود خبری ازش نداشتم. بی‌نهایت خسته بودم و هیچ حال خواب نبود. فکر بیدار ماندن و شروع یک صبح عالی سحرخیزانه هم اگرچه رویای همیشگی‌ است، ولی نه امروز هم روزش نیست. آخرش آنقدر کانال‌های یزد آنلاین و یزد فلان و یزد چلان ایتا را هی بالا و پایین کردم که ببینم کجا را زده‌اند و چیزی ندیدم که خوابم برد.

ساعت ده و اندی بود شاید یا یازده که بیدار شدم. دلم گریه می‌خواست ولی گریه‌ام نمی‌آمد. به زور خودم را نشاندم پای مراقبه، ورزش‌های مچ را انجام دادم، دو پر کاهو خوردم و رفتیم مهمانی، خانه‌ی دایی.

جدیدا شوخی‌های بی‌نمک دایی‌ها با همدیگر و احوالپرسی‌های نخ‌نمای زندایی‌ها با همدیگر اینقدر اذیتم نمی‌کند. ولی این دنیا هم شورش را درآورده دیگر. فکر می‌کنی خیلی هنر کرده‌ای که یک چیزی اذیتت نمی‌کند و آن وقت تازه چیزهای جدید رو می‌شود. خیلی امیدوار بودم مثل دفعه‌ی قبل شیرینی فرانسوی یا چیزی شبیه آن خریده باشند که خبری نبود. ناهار هم مرغ بود. مثل روز قبلش و روز بعدش (امروز). مثل این که دیگر کباب خریدن لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهان شده و علما (از جمله والدین بنده) کسرشان می‌شود که خورشت سرو کنند. اگر گوشت نیست باید مرغ باشد. خلاصه فعلا تنها امیدم به مهمانی پنجشنبه است که آنجا هم در بهترین حالت غذا جوجه است.

حتی نبات هم نداشتند که آدم توی چای بریزد و قطره اشکی بریزد و خمار شود. اند مهمانی بود خلاصه. نشستم مثل همیشه در سکوت چای و گز خوردم. یک گوشم سمت اتاق با بچه‌ها بود که بازی می‌کردند و یک گوشم پیش بزرگ‌ترها که درباره‌ی چیزهای شدیدا کسالت‌بار حرف می‌زدند. تنها چیز به دردبخوری که فهمیدم این بود که امروز صبح صدای جنگنده‌های خودی بوده که شنیده‌ایم. لابد جوابش را شب می‌دهند!

دنیا هم ولی عجیب است. نیست؟ چه کسی فکرش را می‌کرد یک روزی همان سپاهی‌ها که زیر مشت و لگدمان می‌گرفتند حالا بشوند «خودی»؟ انگار ریختندمان توی یک مخلوط‌کن با سرعت اسلوموشن، یک خورده جدا می‌شویم و قدری قاطی می‌شویم و فقط کسی که فیلم را با ضرب عادی ببیند می‌فهمد که هیچ چیز پایدار نیست.

افکار سینوسی‌ام یک خورده دور می‌زد در جهان هستی دوباره برمی‌گشت به هال خانه‌ی دایی. نشسته بودم و به لباس سنتی جالبم فکر می‌کردم که پارسال برای اجرای لهستان با مامان هر تکه‌اش را از جایی خریدیم. کلی فکر سر هم کرده بودم که چطور جلوی مامان‌بزرگم چیزی بپوشم که هم باحجاب باشد و هم بی‌حجاب، هم او حرص نخورد هم من اذیت نشوم. عید امسال بالاخره به فرمولی برای دستمال‌سر دست یافتم که زیباست، آزاردهنده نیست و میزان پوشانندگی‌اش روی مرز توافق نانوشته‌ی من و مامان‌بزرگ حرکت می‌کند. (مرز البته به شکلی بسیار نامحسوس هل داده می‌شود.)

توی مهمانی کسی همسن من نیست. به جز دایی‌ام که با هیچ کس حرف نمی‌زند. و همکلاسی نوجوانی‌ام که جزو رده‌ی زندایی‌هاست و البته همان دوران دانش‌‌آموزی هم جزو همان‌ها بود. همان موقع که همکلاسی بودیم یک روسری براق بهم هدیه داد (که البته دستش درد نکند، تنها هدیه‌ی تولدی بود که از یک همکلاسی گرفتم.) ولی واقعا حیرت‌زده بودم که چه کسی ممکن است روسری براق بنفش نقش زنجیرهای طلایی و نقطه‌های قرمز بپوشد؟ حالا بعد ده سال می‌دانم چه کسی. همان دختر جن زی که مانتوی مشکی اپل‌دار و جوراب پارازین می‌پوشد و ظرف سه هفته خواستگار را تبدیل به شوهر می‌کند.

حالا نه که من بخواهم گناه فک و فامیل را اینجا پاک کنم. احتمالا او هم پیش خودش فکر می‌کند که این دختر چرا خودش را مسخره کرده و در بیست و پنج سالگی هنوز مثل بچه‌ها لباس می‌پوشد؟ بحث این است که هیچ جوره نمی‌توانم خودم را در هیچ حدی به این آدم‌ها وصل کنم و پنج روز پشت سر هم روزی هفت هشت ساعت دیدنشان طاقت‌فرساست. به خصوص که دوست ندارم پنج روز پشت سر هم یک لباس بپوشم و به دلایلی که توضیح دادم کلی فکر صرف لباس‌هایم می‌کنم و آخرش هم غیر از آب مرغ هیچ کس بهشان توجه نمی‌کند.

دیگر از این که «این جنگ صد سال دیگر طول می‌کشد» و «تا ایران را تکه تکه نکنند ول نمی‌کنند» و «ول کنند هم آخوندها جری‌تر می‌شوند» و غیره را نداشتم. آخرش ساعت چهار توانستم جماعت را برگردانم خانه. جلوی خانه‌ی دایی یک کافه‌ی جالب بود. خیلی دلم قهوه خواست. اگر تنها بودم می‌رفتم یک ساعتی آنجا می‌نشستم. ولی حوصله‌ی بحث نداشتم.

در خانه شیر نداشتیم. با پودر شیر یک قهوه‌ی بدمزه درست کردم و خوردم و سعی کردم کتاب بخوانم ولی نشد. چند ساعتی راه رفتم و لباس عوض کردم و خودم را تماشا کردم و این‌ها، بی‌خبر که شب باید برویم خانه‌ی عمو.

بچه‌تر که بودم خانه‌ی فامیل‌های مادری را ترجیح می‌دادم. حالا ولی از شلوغی فامیل پدری خوشم می‌آید. به خصوص که به تازگی با دخترعمه‌ام دوست شده‌ام، همان که اگر آن مطلب هفت سال پیشم را درباره‌اش خوانده باشید الان احتمالا چشم‌هایتان گرد شده. ولی خب روزگار است دیگر! چه کارها که نمی‌کند.

درباره‌ی ماجراهای خواستگار اخیرش حرف زد که مدتی بود درباره‌اش نشنیده بودم. (یادم باشد حتما قصه‌ی این خواستگار را برایتان تعریف کنم.) ولی نگران بود. اوضاع طوری که باید پیش نمی‌رفت و به نظر نمی‌رسید کسی بتواند کاری درباره‌اش بکند. گفتم بیا پاکسازی کنیم. چند روز پیش که این را در یک پیام بهش گفتم فکر نمی‌کردم با این مفهوم آشنا باشد. ولی کتابش را هم کامل خوانده بود و از من جلوتر بود. گفتم بیا پنج صبح بلند شویم که انرژی طلوع را جذب کنیم. گفت در یک ماه اخیر زودترین ساعت بیداری‌اش ده بو…. بوبوم… بوبوممم!!

چند لحظه سکوت محض. هیچ کس حرکتی نکرد. ما که روبروی کولر نشسته بودیم فقط دیدیم که پلاستیک چسبیده جلوی کولر دو سه بار خودش را باد کرد و خالی شد. آن وقت عمو لبخندزنان بلند شد در حیاط را بست: «باده بابا. چرا می‌ترسین؟»

از دخترعمویم پرسیدیم همیشه وقتی باد می‌زند درهایتان باز می‌شود؟! گفت نه. کم‌کم دست‌ها سمت گوشی‌ها رفت. بعضی گوشی‌ها زنگ خورد، بعضی‌ها زنگ زدند و بعضی‌ها هی انگشتشان را روی یزدآنلاین کشیدند. هر چه بود باد نبود.

تا ده دقیقه یزدآنلاین فقط نوشته بود موضوع در دست بررسی است. بعد نوشت که چون صدا خیلی بلند بوده، دلیل نمی‌شود که بمب نزدیک شما خورده. که خوب شد این را گفتند چون یکی از دخترعموهایم که آنجا نبود، به برادرش پیام داده بود: جلوی خانه‌مان را زده‌اند و من جرئت ندارم نگاه کنم!

یکی از زن‌عموها گفت همه کنار هم هستیم، اصلا نترسید. سریع توی سرم تیتر زدند: شهادت یک خانواده‌ی سی نفره به دست نیروهای صهیونی… هر جور حساب می‌کنم اگر با هم نبودیم بهتر بود.

کم‌کم‌ فهمیدیم صدا همه جا از شمال تا جنوب شهر و حتی در شهرستانی که ۶۰ کیلومتر با یزد فاصله دارد شنیده شده است. بعضی‌ها نور در هوا دیده بودند. خبرها نوشتند که احتمالا پدافند جنگنده را در هوا زده، و به دلیل رطوبت هوا، نور و صدا اینطور پخش شده. من هنوز قلبم تندتند می‌زد. کاش می‌فهمیدم بقیه هم همینند یا من اینقدر اعصابم ضعیف است.

چند دقیقه بعد عمو برایمان قهوه یزدی آورد که قلبمان آرام شود. نمی‌دانم از کی تا به حال قهوه آدم را آرام می‌کند ولی من که واقعا برق شادی در چشمانم درخشید. از صبح به جز شیرینی یزدی تکراری و رولت ساده بدون هیچ شگفتانه‌ای و چای چیزی نخورده بودم. البته در این مهمانی دوم فقط میوه خورده بودم که حداقل فایده‌ای داشته باشد. خلاصه قهوه را تلپی سر کشیدم و یکهو دیدم که زن‌عموی بزرگی که ماما است و چیزهای دیگر، دارد ته فنجان‌های کاغذی را نگاه می‌کند.

(ناگفته نماند که مادرم به دلیل یکبارمصرف بودن فنجان‌ها از صرف قهوه خودداری نمود. یاد بگیرید.)

ته فنجان من که هیچ چیز نبود، صاف صاف. گفتم فکر کنم دارم از صحنه‌ی روزگار محو می‌شوم. بعد گفتند که درد قهوه را صاف کرده‌اند. من یک فنجان دیگر ـ صاف‌نشده ـ گرفتم و نوشیدم و گفتم: خب چی کارش کنم؟ چی کار کنم اینو؟ برعکس کنم؟ می‌ریزه که؟ خب پس چجوری؟

آن وقت یکی از زن‌عموها فنجانم را گرفت و شترق برگرداند توی بشقاب، با همه‌ی درد غلیظی که تهش جمع شده بود. و سرنوشت سال جدیدم را لهاند.

برای دخترعمه‌ام «پایین افتادن» دیده شد و دو خبر خوب، سه خبر بد. بهش یادآوری کردم که این‌ها همش مسخره‌بازی است و شوخی است. آن وقت، نوبت من که رسید آمد بالا رفتن از پله آمد. قرار شد به جایگاه والایی برسم و دست چندین نفر را هم خیلی سفت بگیرم! یک نفر هم هست که همواره پشتیبانم است. عمه‌ها گفتند که حتما منظور پدر و مادر است. اما زن‌عمو فرمودند که خیر، ایشان یک فرد ذکور بوده و نامش با م شروع می‌شود.

بعد سعی کرد چند تا اسم با م بگوید که به شکل افقی توی فنجان بخورد. اما وقتی خود فنجان را نشانم داد چشم‌هایم گرد شد از آن گردی میم سمت راست و آن دو تا نقطه‌‌ی بالای سرش، شبیه یک لبخند!

دخترعمه، تنها کسی بود که معنی آن شکل کوچک را فهمید. حالش گرفته شد.

در فال عمه‌ی کوچک خبری دیده شد. وقتی شوهرش هم نزدیک آمد تا خبر را بشنود مامان حسابی تعجب کرد. باورش نمی‌شد این همه آدم اینقدر قضیه را جدی گرفته‌اند.

گفت کبوتری می‌بیند که خبر خوشی دارد. من گفتم: کبوتر یا لک‌لک؟! شوهرعمه که فکر کنم تا حالا نگاهم نکرده بود جوری یک ورکی زل زد بهم که نمی‌دانستم بترکم از خنده یا خجالت بکشم. بلند شدم رفتم دنبال دخترعمه‌ام.

– ببینم نکنه جدی گرفتی؟

– آخه واسه تو خیلی درست اومد. می‌گم لابد…

– بابا چهار تا لکه‌ست دیگه. هر چی بخوای ازش در میاد. نشسته بودیم دور هم گفتیم سرگرم باشیم.

این را در حالی گفتم که مغزم خیلی جدی یک عالمه سروتونین اضافه ترشح کرده بود و داشت با فالش عشق می‌کرد و می‌گفتید دیدید گفتم امسال قرار است عالی باشد؟ من ولی با تمام وجود در برابر این افکار شیطانی ایستادم و با فشار زیاد دوباره دهنم را باز کردم که بگویم:

– حالا خبر بد که میگه چیه مثلا. یکیش که بیا. همین جنگ کوفتیه. اون دو تا هم مثلا خواستگار میاد خوب نیست رد می‌کنی. به فرض که اینا خرافات نباشه. که هست.

– آخه این پسره نمی‌دونم تهش چی بشه.

– خب بیا فردا پاکسازی کنیم دیگه. قرارمون پنج صبح.

– ممم… باشه.

*

شب که رسیدیم خانه فکر می‌کردم توی رودربایستی یک حرفی زده و قرار است بپیچاند. ولی خودش پیام داد و یادم انداخت. قبل خواب پنجره‌های اتاقم را چسب زدم. جنگ یک قدم نزدیک‌تر شده بود. بعد پرده‌ها را کشیدم و ساعت را کوک کردم. در ناامیدی تلگرام را چک کردم. یکی از کانفیگ‌ها یکهو وصل شد. سریع پیام قبلی‌ام را پاک کردم که البته دیر بود. کمی چت کردیم اما دوباره قطع شد. ماجرای روز را نوشتم که هر وقت وصل شد به دستش برسد.

چراغ را خاموش کردم و نیت کردم که صبح با انرژی و بدون بهانه بیدار شوم. متیو واکر می‌گفت بدن یک ساعت درونی دارد که اگر ساعت بیدار شدنت را خوب بهش حالی کنی چند دقیقه قبل از آن ساعت بیدار می‌شود. ساعت دوازده بود. قرار شد صبح بیدار شویم و کارهای واجب را انجام دهیم، در ادامه‌ی روز وقت برای خواب هست.

خیره به پرده‌هایی که نمی‌دانستم پشتشان چه خبر است، یک دست روی قلب و یک دست روی شکمم گذاشتم و خوابیدم.

(درباره‌ی مفهوم پاکسازی توضیح بیشتری نمی‌دهم چون بهم خواهید خندید ولی حالا اگر اصرار کنید در یک پست جدا توضیح می‌دهم. 🙂

نزدیک‌های دو بود که با صدای دعوای شدید بیدار شدم. اول فکر کردم جایی موشک خورده، ولی می‌ترسیدم پنجره را باز کنم یا حتی پرده را بکشم. انگار حالا که چسب زده بودم دنیای بیرون واقعا ترسناک‌تر شده بود. آخرش با احتیاط گوشه‌ی پنجره را باز کردم و فهمیدم صدا از دو تا همسایه‌ای است که حیاط خانه‌شان چسبیده به ته حیاط ما، یا یک همچین چیزی. هنوز هم نقشه‌ی این محله دستم نیامده.

همانطور که قلبم دوباره دور برداشته بود سعی کردم از حرف‌هاشان سر در بیاورم. اول فکر کردم بحث مین قایم کردن است. تا خواستم بروم همه را بیدار کنم که از این محله فرار کنیم، متوجه شدم که بحث دیک قایم کردن است. دیک همان تلفظ دیگ در یزدی است، که به معنی قابلمه‌های خیلی بزرگ است. ولی آدم چرا باید دیگ قایم کند؟ کمی بیشتر که گوش دادم فهمیدم آقا پیک و خال و گشنیز قایم کرده و الهی مرده شور همه‌تان را ببرد! ساعت دو و نیم نصفه شب نزدیک بود سر همدیگر را ببرند به خاطر پاسور!

برگشتم به خواب سبک پاره‌پاره‌ام که این بار حداقل درباره‌ی جنگ نبود. درباره‌ی ترامپ بود! همینقدر یادم هست که با هم رفتیم به یک استودیویی که من مسئولش بودم که او مصاحبه‌ای پر کند. بیش از این یادم نیست. جز این که مثل همه‌ی آدم‌های معروفی که در خواب‌هایم حضور پیدا کرده‌اند با خودم گفتم: «همچین بد هم نیست. همه‌ی آدما از نزدیک فقط آدمن!» البته طبیعتا تعجبم اندازه‌ی وقتی که با سلینا گومز و جاستین بیبر سه ماشینه می‌رفتیم تا مشهد نبود.

خلاصه چهار و پنجاه و پنج دقیقه پا شدم و به دخترعمه زنگ زدم. جواب نداد. نفهمیدم گوشی‌اش روی پرواز بوده یا خواب مانده. لحظه‌ای رفتم توی ایتا که فایلی را پیدا کنم و دیدم که یک دختربچه‌ی ده ساله دیشب از شوک صدا جان داده است. نخواستم بیش از لحظه‌ای نگاه کنم. ولی توی ذهنم حک شد. تیارا صادقی، کودک شهید یزدی، نشسته پشت آخرین سفره‌ی هفت سین عمرش. گوشی را بستم و پاکسازی را شروع کردم. متاسفم، لطفا مرا ببخش، متشکرم، دوستت دارم…

یعنی در جا سکته کرده؟ آیا کسی نبوده که بغلش کند و بگوید چیزی نیست؟ شاید مشکل اعصاب داشته؟ چه فرقی می‌کند… تیارا مرده و این خبری است که امروز باید با بغضمان قورت بدهیم.

نفس می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم و صفحه را پر از نور می‌کنم. نور برای پدر و مادر تیارا، برای شهر میراث جهانی یزد، برای هر بار که پای یکی به مبل می‌خورد و همه‌ی سرها به سمتش می‌چرخد، برای خواب‌های پریشان‌مان، برای ایران، برای ایران، برای ایران…

ورزش‌های مچ که تمام می‌شود، بالاخره رشادت می‌کنم و همه‌ی پرده‌ها را بالا می‌دهم. آخر توانستم طلوع را ببینم! چه هوای ملسی. می‌روم بیرون. خورشید دارد بیرون می‌آید، پرنده‌ها به اندازه‌ی همیشه می‌خوانند و من اندازه‌ی یک روز سهم خودم را انجام داده‌ام. آیا می‌شود یک روز اندازه‌ی این ابرها وسیع و آرام باشم؟ که هرچقدر دود توی هوا باشد از ابر بودن من هیچ کم نشود؟

همیشه بدم می‌آمد که اتاقم به جای دار و درخت و و طبیعت به حیاط نیمه‌خراب همسایه باز می‌شود، (البته آن موقع هنوز با خود همسایه‌های عزیز آشنایی نداشتم!) هیچ وقت فکر نکرده بودم که بالای سرش تا بی‌نهایت آسمان است. و هیچ وقت دقت نکرده بودم که آسمان هم جلوه‌ای از طبیعت است.

گویا بابا دیشب از بازار سیاه اینترنت خریده که ایمیل چک کند و البته موفق نشده است. برای من ولی تلگرام باز می‌شود و ذوق‌زده‌ام. یک ساعتی سیر تا پیاز روزم را تعریف می‌کنم. بعد با غرور و افتخار از این که مدرسه‌ای نیستم برمی‌گردم بخوابم. البته بعد یادم می‌آید که مدرسه‌ای‌ها هم الان تعطیل‌اند. بگذریم.

دخترعمه نوشته است که صبح فوق‌العاده‌ای داشته. ازش تشکر می‌کنم که وجود دارد. و فکر می‌کنم که اگر دیروز آن بوی تعفن توی دماغم نپیچیده بود، امروز با تمام وجود آسمان آبی را بغل نگرفته بودم.

نوروز مبارک.


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

8 پاسخ به “بیست و چهار ساعت تا بغل آسمان”

  1. آرزو نیم‌رخ
    آرزو

    سلام
    من کلا سه جا عیددیدنی رفتم. خونه خواهر و برادر و داییم و همه جا مثل شما شیرینی های تکراری خوردیم. شما شیرینی های تکراری یزدی و ما شیرینی های تکراری قزوینی.
    جالبه سال های قبل هرجا میرفتیم مثل شما مرغ میخوردیم ولی امسال تنوع داشت.
    جنگ که شروع شد هفته دوم جنگ اومدم قزوین. هفته سوم وقتی داشتم برمیگشتم تهران تا سرکار برگردم مامانم گریه کرد و گفت نرو. گفتم مامان من که جبهه نمیرم گریه میکنی 😄.
    چون خوابم سبک نیست تهران شب ها راحت میخوابیدم. فرداش همکارام میگفتن صدا رو شنیدی و من میگفتم نه. اما چون محل کارم نزدیک مهرآباد هستش روزها صداها رو میشنیدم.
    اینجا هم صدای جنگنده ها میاد. از آسمون قزوین رد میشن و بعد 10 دقیقه میرسن تهران بعد که بمبارون کردند برمیگردند و صدای برگشتنشون رو میشنویم. به خواهرم میگم اینا حامل مرگ هستند. بعد 10 دقیقه خبرها رو چک میکنیم و میفهمیم کجاها رو توی تهران زدند.
    راستی دانشجو که بودم به خاطر سبزه بودنم میگفتند احتمالا باید یزدی یا کرمانی باشی. دوستم به شوخی میگفت چون خیلی حواست به آب و برق و کلا انرژی هست (برق های اضافه خوابگاه رو خاموش میکردم)فکر میکنن یزدی و اهل قناعت هستی😄.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام
      چه خوب که نمی‌شنیدید. موهبته واقعا. 🙂
      ولی چه حس عجیبیه که قاتل رو تو مسیرش ببینی و هیچ کاری نتونی بکنی.

      نمی‌دونستم یزدی‌ها و کرمانی‌ها به سبزه بودن معروفن. ولی قبول دارم چراغ خاموش کردن یه حرکت عمیقا یزدیه. 🙂

  2. H نیم‌رخ
    H

    نوشته‌هات حس خوبی داره!

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      ممنون 😊

  3. زهرا فاتحی نیم‌رخ
    زهرا فاتحی

    های سارا
    مطلبت را خوندم
    مرسی که می نویسی
    دوست دارم
    افسانه

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      های افسانه جان
      مرسی 😅😍

  4. امیرحسین نیم‌رخ
    امیرحسین

    آره حتما در مورد پاکسازی یه توضیح بده. من هیچوقت متوجه نشدم اون چهار عبارت رو خطاب به کی یا چی باید بگیم؟ به خودمون؟ بعد مثلا اون چیز خاصی که می‌خوایم پاکسازیش کنیم کجای قضیه‌س؟

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      اینقدر عجیب غریبه که اگه تو یه کامنت توضیح بدم بیشتر گیج می‌شی. وقتی کتاب رو تموم کردم سعی می‌کنم یه خلاصه‌ای ازش اینجا بنویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *