من یک مرض عجیبی دارم که در مواقع بحران عود میکند. نه، راه رفتن بیوقفه دور اتاق در جهت پادساعتگرد نیست. با پشت ناخنها ضربه زدن به اشیای سر راه به صورتی که هر ضربهی هر ناخن کمترین فاصله را از قبلی داشته باشد هم نیست. و البته که برخورد به اشیای سر راه و هر بار آااخ گفتن و عدم توانایی در برداشتنشان هم ـ انگار که از جریان خارجم کند ـ نیست. نه. اتفاقی است که قبل از همهی اینها میافتد.
ذهنم شروع میکند: اگر بخواهیم پاستای دالعدس درست کنیم چطور؟ اگر بخواهیم صد درصد گیاهی باشد؟ با حداقل مواد البته. اگر آشپزی باید بتوانی. رنگش هم اگر نارنجی هست، خب نباشد چون میخواهیم رنگ پستوی اسفناج را به خود جذب کند. اگر بخواهیم در کمتر از نیم ساعت آماده باشد و برای یک ماه کفاف دهد؟ و البته در عرض یک ربع تبدیلش کنیم به غذا؟ به هر حال بنده یک آدم بیزی در سطح جهانی هستم و نمیتوانم وقت زیادی در آشپزخانه باشم. ولی خب زیاد هم ظرف کثیف نشود دیگر، نوکر عمهات که نیستم. و اصلا اگر بخواهیم زرشکپلو با مرغ گیاهی درست کنیم چطور؟ نه خب، بدون گلوتن هم باشد، و بدون سویا. به همین زودی جا زدی؟ حتما راهی دارد.
ذهن یکی از این میلیونها رشته را میگیرد و میرود تا تهش. خیلی از مسائل هم تا به حال تمام و کمال حل شده به شکلی که فکرش را نمیکنید، ولی محض محکمکاری دوباره کل مسیر را میرود.
قبلا هم سر چیزهایی مثل «طراحی لباس برای فیلم ایرانی به شکلی که باحجاب باشد ولی معلوم نباشد که باحجاب است» تجربهاش کرده بودم. آن فکر پنج شش ماهی مغزم را جوید و البته به نتایج بسیار مثبتی هم رسیدم، پینترست شاهد است.
جدیدترین مسئلهی جاری این بود که بهترین شکل بریدن توفو برای فسنجان چیست؟! مغزم تا جاهای عجیبی رفته بود، خیلی جدی داشت سعی میکرد قانعم کند که باید حتما به اشکال منحنی درهمجفتشونده ـ که چیزی اضافه نیاید ـ توفو را ببرم تا به ذات فسنجان بخورد. حالا منحنی چه ارتباطی به فسنجان دارد؟ به ولله اگر بدانم.
حالا نه که فکر کنید گیاهخوار هستم. ولی خب چند وقت پیش با یوتوب در میان گذاشتم که شاید بخواهم روزی که امکانش بود گیاهخوار شوم. دیگر ولم نمیکند. هی دامن میزند به گرداب ذهن. به حدی رسید که حتی برنامه هفتگی ایدهآلم را هم نوشتم. ولی تمام نشد.
آخرش روز قبل از شروع جنگ که داشتم از استرس میمردم و ذهنم ایدهی «فسنجان توفویی که مزهی گوشت اردک بدهد با همان رنگ خاص اردک که البته کلا یک بار در زندگیام خوردهام» را ول نمیکرد و دیگر داشتم به حالت تهوع میرسیدم، از جمنای پرسیدم این چه کوفتی است و چه کارش کنم. گفت حالتهایی از وسواس فکری و اضطراب و میل افراطی به کنترل شرایط است. لابد مخصوص آنهایی است که کنترلی روی مرگ و حتی زندگیشان ندارند.
جنگ که شروع شد جریان وا رفت. نمیدانم به نبود یوتوب ربط دارد که در چند هفتهی اخیر حسابی محدودش کرده بودم، یا این که دغدغههای یغرتری جایش را گرفته. ولی میدانم غیب نشده. گرچه رویش نمیشود، ولی پشت بوی باروت و خون و آوار، عطر اردک گیاهی هنوز به مشامم میرسد.
روز دوم جنگ که برادرم از تهران رسیده بود و خیالمان قدری راحت شده بود، رفتم که میز افطار بچینم، بالاخره برای چهار نفر. خواب عصر مامان طولانی شده بود و من در آشپزخانه تنها بودم. صدای ربنای گوشیاش ولی بلند بود. آب جوش زعفرانی ریختم، سبزی خوردن آوردم، بشقابها را چیدم و مثل همیشه خودم را دیدم که بین سر و صدای بچهها غذا را میکشد و ته دلش امیدوار است که نفهمند چه چیزهای سالمی توی غذا هست و خوششان بیاید.
آن وقت، همانطور که با لذتی عمیق قاشق و چنگالها را توی بشقابها میگذاشتم یکهو دستم لرزید. ترسی بود جز مردن و جنگزده شدن و نرسیدن به رویاهایم… اگر هیچ وقت نتوانم برای خانوادهام میز غذا بچینم چطور؟
سست شدم. وا رفتم روی صندلی. پاستاها برگشتند توی ظرف عدس و منحنیهای توفو چسبیدند به هم و اسفناجها رفتند توی خاک و بعد همهشان مردند. انگار در تمام افکار خوفناک این دو روز چیزی به این بدی نشنیده بودم.
نفس عمیق. پا شو دل به ذهن نده. همانطور تکههای مرغ واقعی را توی ظرف میگذاشتم و به این فکر میکردم که شاید هرگز نتوانم مرغ الکی بخورم، ذهنم برای خودش به این در و آن در میزد. تماشایش کردم که قرارداد بست با خدا، که اشکالی ندارد اگر نویسنده و کارگردان و هیچ چیزی که باید بشوم نشدم. ولی آن یک صحنه باید جایی شکل بگیرد و من بازیگرش بشوم، همان صحنهی بی سر و بی تهی که تماشاچی جز خودمان چهار تا ندارد.
از خودم بدم آمد. شما زنها جان به جانتان نکنند زنید و خودتان هم میدانید که جایتان توی آشپزخانه است. ولی دیگر مهم نبود. حالا میدانستم غذا خوردن با کسانی که دوستشان داری، باشکوهترین چیزی است که آدم میتواند از زندگی بخواهد. و این حرف که ده دقیقه پیش به نظرم مضحک مینمود، حالا وحیی بود غیرقابلبحث.
– بیاین دیگه. افطاره.
صدای ذهن خودم را بریدم. و در چند ثانیه پر شدم از بوها و طعمها و صداها. این بار هم مرغ و پلو توانست بغض را عقب براند. سر میز با ما ترس بود و حرف جنگ بود و سناریوهای فرضی فلسفی برادرم بود که معمولا غذا را کوفت آدم میکند. ولی خب برادرم بود و شام خوشمزه داشتیم و من جدی جدی خوشحال بودم.




دیدگاهتان را بنویسید