که آتشم را بشناسم

اینا رو می‌نویسم که یه روزی که حالم خوب بود بخونمش و یادم بیاد که حتی این ترکیب منحصربفرد تهوع و تپش قلب و بغض نیز بگذرد.

*

«حاضرم کل دنیا غزه بشه ولی یه تار مو از سر یه ایرانی‌ کم نشه.»

بقیه‌ی طوماری که نوشته بود همونجا فراموشم شد. همین جمله موند. می‌دونستم طرفدار چه کشوراییه ولی این حد وقاحت رو باورم نمی‌شد. نوشتم من همیشه آرزومند برای صلح جهانی خواهم بود و دیگه چیزی نگفتم. حالا دیگه داشتم به این نتیجه می‌رسیدم شاید واقعا خودش هم از اوناست و فقط زبونش فارسیه. می‌ترسیدم. می‌لرزیدم. از این که روزی بهش کمک کرده بودم حالم بد شده بود.

زبان‌آموزم بود. در واقع زبانش احتمالا از من بهتر بود و هست، من فقط آنلاین بهش لهجه یاد می‌دادم. آدم عجیبی بود. یه مرد میانسال که سال‌ها بود مهاجرت کرده بود و تا ولش می‌کردی می‌خواست از خاطرات مرگ مادربزرگش و رژیم‌های غذایی عجیبش و سندروم‌های جدیدی که تو خودش پیدا کرده حرف بزنه. یه مدت کلاس نداشتیم و بعد از جنگ دوازده روزه دیگه کامل کلاسشو پیچوندم. چون یه بار گفته بود اینا تنها کشوری‌ان که می‌تونن به ایران کمک کنن. همونایی که بمبارون می‌کردن.

خودش تو کار پرواز و اینا بود. یه بار بهش گفتم از متن‌های مورد علاقه‌ش بیاره که روش کار کنیم و تو اون متن‌ها یه کلمه‌ی پرتکرار، bomber بود. یادمه بهش می‌گفتم باید کشیده بگی، بر خلاف bummer که آی کوتاه داره. من معنی اون کلمه رو می‌دونستم. ولی فقط چند ماه بعد از جنگ اول بود که حالیم شد داریم درباره‌ی بمب‌افکن حرف می‌زنیم. نمی‌دونم چطور بگم. انگار راهه از دونستن تا حالی شدن. مثل یه بار که تو راهنمایی به یکی از بچه‌ها گفتم اه این چیه شکل **ره! گفت این کلمه‌ای که گفتی می‌دونی چیه؟! من تازه کلمه‌شو یاد گرفته بودم. می‌دونستم ولی برام جا نیفتاده بود. وگرنه اینطوری سر زبونم نمی‌اومد، لااقل الان که بعد از دوازده سال نمیاد. گفتم: آ….ر..ه؟!

بعد جنگ ذهنم هی می‌رفت تا جلسات محرمانه. جایی که این آقا نشسته با تلفظ زیبایی که من یادش دادم درباره‌ی نحوه‌ی حرکت باااامرها حرف می‌زنه. اصلا شاید خودش تو یکی از این هواپیماها بوده. کی می‌دونه؟ آخه این همه دفاع عجیب نیست؟

این سری بعد از دی ماه بود که پیام داد حالمو بپرسه. از صبح تا شب بهش فکر کردم. بعد واقعا نمی‌دونم چرا، واقعا نمی‌دونم چرا! به جای تشکر خالی گفتم آره شرایط خیلی بده و این دفعه واقعا وحشتناک‌تر از همیشه بوده و غیره. شروع کرد طومار نوشتن درباره‌ی شرایط خودش موقع خوندن خبر و خانواده‌ش که ایران بودن و… منم (گردن شکسته!) گفتم آره من واقعا طاقت نداشتم ویدیوها رو ببینم و زیاد توش غرق بشم چون اعصابم ضعیفه و بعد از هواپیمای اوکراینی سه ماه قشنگ فلج بودم و از اون به بعد تصمیم گرفتم مراقب روانم باشم. نوشت کمترین کاری که ما می‌تونیم بکنیم در مواجهه با ایثار اونا اینه که تک‌تک ویدیوها رو ببینیم و حداقل این اندازه رنج رو متحمل بشیم.

واقعا آدم به بعضیا نمی‌دونه چی بگه. اونقدر آدم بامطالعه‌ای بود که بدونی با هیچ حرفی قرار نیست قانع بشه. تا ته همه راه‌ها رو رفته و با خودش به نتیجه (از نوعی که دلش می‌خواسته) رسیده. یکیش هم این که این شرم مسخره، یا عذاب،‌ یا خشم چیزای مفیدیه. در حالی که سم خالصه.

یادمه سر کلاس با هر اشتباه می‌رفت تو فاز «وای ببخشید چقدر من احمقم من رو باید بندازن سطل آشغالی چطور تحملم می‌کنی و…» در حالی که آدم باهوش و خاصی بود و استعداد لهجه‌ش کمتر از متوسط نبود. این شرم نسبت به خود و دیگران واقعا تو رگ و پی ما ایرانیا نفوذ کرده. خدایی چند بار تو همه‌ی این سال‌ها جملاتی با ساختار «مردم دارن… بعد تو….» رو شنیدین؟ همه باید در همه‌ی لحظات زندگی‌شون سوگوار، غمگین، خشمگین یا مشغول کنش مستقیما سیاسی باشن، وگرنه خائنن! این از اون چیزاییه که هر دو دسته می‌گن با هدف‌های متفاوت. اینجاست که می‌فهمی چقدر آدما شبیه دشمنانشون می‌شن.

دیروز یه راهی پیدا کرده بودم به تلگرام وصل بشم. پیام داده بود و احوالپرسی کرده بود. کل روز تو فکر بودم چی بگم که شر نشه. واقعا چطور می‌تونه از اون سر دنیا ابراز همدردی کنه وقتی خودش طرفدار جنگ بوده؟ البته اینو نمی‌دونستم و حدس زدم. اول خواستم بنویسم سلام ممنون. ولی اگه ادامه می‌داد و سعی می‌کرد ازم حرف بکشه چی؟! پس تصمیم گرفتم بدترین کار ممکن رو بکنم. بنازم به قدرتت مغز. چجوری احمقانه‌ترین تصمیم‌ها رو کادوپیچ می‌کنی تحویل آدم می‌دی؟

نوشتم رفقات دارن می‌کشنمون و بارون نفت می‌بارونن و میراث تاریخی رو ویرون می‌کنن. نوشتم تو این خونه گروگانیم و یه عده از خانواده‌مون وایسادن پشت سر گروگانگیرا، یه عده هم پشت سر خونه‌خراب‌کنا. آخرش هم نوشتم لطف کن دیگه حال منو نپرس. منم می‌دونم حال تو خوبه، کل دنیا داره غزه می‌شه.

خیلی سریع، قبل از این که پشیمون بشم پیاممو خوند. یه نصفه روز با یه حس بد تو فکرش بودم و خوابیدم و بیدار شدم و بعد جواب داده بود… طومار طومار… ناراحت بود که من ویدیوهای دی رو ندیدم و به خاطر همین طرفدار این حکومت هستم! ناراحت بود که حیوانات شیعه رو خونواده‌ی خودم دونستم و… کثافتْ دیگه. یه مشت چیزای واقعا عجیب نوشته بود. مثل این که بله کاش می‌تونستم کل دنیا رو غزه کنم ولی خوشحال باش قدرتشو ندارم. یا این که چطور اشکال نداره گروهک‌های عربی رو بیارن تو خیابون ایران آدم بکشه، ولی ما کمک خارجی بگیریم بده؟! و من چشمام چهار تا شده بود که من کی گفتم اشکالی نداره؟!

وای خداوندا. و ضعیت روان جمعی(یا هر چی که اسم‌شو می‌‌ذارن‌)مون واقعا افتضاحه. البته افتضاح یه ثانیه‌شه. اگه لحظه‌ای به یکی از آرمان‌ها یا آمارها یا اعمال یکی از گروه‌ها شک کنی فوری پرتت می‌کنن تو اون یکی. هیچ راه وسطی هم وجود نداره. چرا البته وجود داره، وسط‌باز. که هم از توبره می‌خوره هم از آخور. و البته مشاهده کردید چطور از توبره و خوردم خوردم دیگه؟

هر چی فکر می‌کنم خیلی کلمه‌ی مضریه این وسط‌باز. هر کی اختراعش کرده واقعا ظلم کرده بمون. آدما ذاتا نیاز دارن توسط یه گروهی پذیرفته بشن، و مغز اینجوری تکامل پیدا کرده که براش تعلق نداشتن یه تهدید بزرگه. منو نگاه نکن که از کل دانشگاه و مدرسه تقریبا هیچ دوستی برام نمونده و هیچ وقت عضو هیچ گروهی نبودم و از ایران هم برم دلم برای هیچی تنگ نمی‌شه و هنوز زنده‌ام. من مردم و زنده شدم. ولی خب به طور کلی برای مغز تعلق نداشتن هم‌رده‌ی جنگ‌زده بودنه… مساوی خطر مرگه.

حالا وقتی به کوچک‌ترین بهانه آدما رو طرد می‌کنی هر کسی مجبور می‌شه یه قدم به هسته‌ی گروهش نزدیک‌تر بشه تا جا پای خودشو محکم کنه. حالا هسته چیه؟ یه ایدئولوژی محکم و بی‌‌انعطاف. این که فلانی سیاهه فلانی سفید. فلان کار خیانته فلان کار لطفه. و مرز حق و باطل یه دیوار محکم و واضح و صاف و صیقلیه… دیگه آزادین، انتخاب با خودتون!

این سری بعد از فاجعه‌ی دی وضع خیلی عجیب شده بود. من سعی می‌کردم از فضای سمی اینستاگرام دور باشم ولی دو سه بار رفتم و دیدم یه سریا خیلی جدی دارن می‌گن: در وضعیت سرکوب هر جایی هستید باید رادیکال‌تر شوید! در این وضع هر کاری کردن بهتر از هیچ کار نکردن است! تازه فهمیدم یه سری کارای بی‌فایده‌ی و خودآزارانه‌ای که می‌بینم آدما انجام می‌دن از کجا اومده.

حالا الان یه عده رفتن با نفر جدید بیعت کردن. می‌گم آخه حداقل تن صدای طرفو بشنوین بعد عاشق سینه‌چاکش بشین. می‌گن عه ما شک کنیم؟ مگه مومن شک می‌کنه؟ یه عده دیگه دم به دقیقه: جاوید شاه. واقعا نمی‌فهمم. مگه شاه و رهبر و رییس جمهور خدمتگزار مردم نیستن؟ مگه نباید تا دست از پا خطا کردن بهشون هشدار بدیم؟ پس چرا شدین ستایشگر؟ جاوید ایرانه و ایرانی. جاوید استقلال و آزادی. چه‌تون شده؟!

به اونا می‌گی خب لیدرتون برنامه‌ای که ارائه نداده. می‌گن مگه اینا برنامه دارن؟ این چه مغلطیه آخه؟ قراره با اینا مقایسه کنیم؟! دقیقا مثل وقتی که به اینا میگی به خاطر عزاداری و جشنتون راه خیابونو بند نیارید، یا لااقل مثل نقل و نبات ظرف یکبارمصرف حروم نکنید، یا دیگه کف خیابون رو با آشغالاتون فرش نکنید… می‌گن دور شو ای کافر ملعون، حق نداری به اعتقادات ما توهین کنی!

حیرت‌آوره چقدر شبیه همن… عصاره‌ی حرف هر دو شون همینه دیگه: هر وسیله‌ای توجیه داره چون هدف بی‌نقصه. حتی کشتن هم به راحتی توجیه داره چون «حقشون بوده!» بالاخره «اونا» شیطانن و «ما» فرشته‌ایم. خداییش شیطان بهتره یا فرشته؟ اینم نمی‌دونین؟!

حالم بد بود. نمی‌دونستم چه حسی دارم. این چه کاری بود… با خودم فکر کردم وسط‌باز کیه؟ اون کسی که یه اصولی داره، حقیقت و راستی و درستی و… سعی می‌کنه تو مسیر درست قدم برداره ببینه به کجا می‌رسه. حالا این وسط هر دوره‌ای ممکنه با یه عده دمخور باشه و به یه سری مقاصدی برسه. ولی مغز ایدئولوژیک فقط یه مقصد تو ذهنشه و به خاطر اون مقصد از هر لجنزاری رد می‌شه. اگه واقعا خیال می‌کنی انسانی، سنگ محکش اینه: آیا جرئت داری انسانیت دشمنت رو ببینی؟

اینو که از زبون خودم شنیدم یهو یه حالی شدم. تو بگو از هجوم حقیقت به خاک افتادم. من داشتم به هر کی خارج از گود خودم بود می‌توپیدم. من از وسط‌بازی خودم ایدئولوژی ساخته بودم!

حالا حقیقت با همه‌ی زشتیش توی دستام بود، منتظر که یه کاریش کنم. نمی‌تونستم فراموش کنم. با کسی هم نمی‌شد حرف بزنم. اگه می‌گفتم می‌گفتن خب شکر اضافه نمی‌خوردی، خودت کم مشکل داری؟

نشستم هی دعا کردم… هی پاکسازی کردم… خدایا چی کار کنم…

دیگه پذیرفتم و نشستم تو بدحالیم. کم‌کم یاد یه چیزی افتادم که جدیدا بهش رسیدم و خیلی کشف مهمیه. آقا مهم‌تر از این که بقیه چه نظری درباره‌ی من دارن، اینه که من چه نظری درباره‌ی خودم دارم. چرا؟ چون من تنها کسی‌ام که همیشه‌ی خدا پیش خودمم. و اگه من با خودم حالم خوب باشه بهتر می‌تونم ازش بخوام کارایی رو که می‌خوام بکنه، و یا در مواردی چون مورد کذایی… نکنه.

تو این لحظه می‌دونستم که حسابی خودمو ناامید کردم. از اون توقعی نبود. می‌دونستم اون آدم افراطگرایی که بوده باقی می‌مونه، ولی من نمی‌تونستم اینجوری جلوی خودم سرافکنده بمونم.

ازش عذرخواهی کردم که در جواب احوالپرسی ساده‌ش بهش توپیدم. و جواب سلام و تبریک سال نوشو گفتم. و از اونجایی که تو بدترین تله‌ی ممکن افتاده بودم ترجیح دادم تا تهش برم و موضعم رو توضیح بدم. ازش هم خواستم اون قضیه‌ی غزه شدن کل جهان رو توضیح بده چون هنوز امیدوارم بد برداشت کرده باشم. (جدی جدی هنوز باورم نمی‌شه.) گفته بود این آخرین پیامشه ولی نمی‌دونم چرا اینو گفتم. هنوز امید داشتم همچون آدمی نباشه.

خیلی زیاد نوشتم. ولی نه برای این که لحنش نرم بشه، توضیحی بده یا منو «ببخشه». به خاطر خودم که نباید این کارو می‌کردم. انگار می‌خواستم تاوانش رو بدم و از خودم طلب بخشش کنم. گناه دهن‌دریدگی اونم پای خودش.

نباید این کارو می‌کردم؟ راستش از اون چیزاییه که انگار نه ولی آره. یعنی اگه این بار هم نه، یه بار دیگه باید انجامش می‌دادم که تلخیش بمونه تو دهنم. می‌فهمی چی می‌گم؟! از یه طرف می‌دونستم تزدیک باتلاق نباید رفت. از طرفی هم انگار جبر و اختیار یه جاهایی بدجور قاطی می‌شه. احساس می‌کنم نه بعد از طوماری که نوشت، از همون لحظه‌ی اولی که پیام احوالپرسیش رو دیدم دیگه راهی نداشتم. می‌دونستم چیه. انگار یه چاهی باشه که قدرت جاذبه داره، حتی نزدیکش هم بشی یه تیکه از وجودتو می‌کنه و می‌بره. البته، قطعا راه فرار وجود داشت. و من حتی بلدش بودم. ولی یه وقتایی یه انگار از بعضی الگوها راه فرار نیست. انگار دستم جلوتر از خودم شروع کرد به تایپ کردن اولین پیام… ولی حالا می‌دونم. اینا رو می‌نویسم که بدونم. که حالیم شه و که یه بار بتونم عبور کنم.

چند ساعت بعد که پیامو دید، دو طرفه گفتگو رو و کلا رد اون آدم رو پاک کردم. بعد رفتم سراغ یه سری کتاب و فایل و نوشته که می‌خواستم مطالعه کنم، از اونایی که هیچ وقت کامل و با عزم جزم نخونده بودم. باید تا ته این قضیه برم و دفعه‌ی بعد زیر پام اونقدر محکم باشه که نخوام به بقیه حمله کنم. درباره‌ی تاریخ ایران، تاریخ جهان و روش‌های مبارزه‌ی مدنی.

تو این لحظه، حالم هنوز داغونه. خیلی احساس تنهایی می‌کنم. در کنار احساس حماقت نسبت به خودم، اینم هیچ جوره تو کتم نمی‌ره که یه آدمی تو این سن و سال می‌تونه برگرده به معلمش، اونم یه زن، اینجوری فحش بده! ولی خب با شناختی که ازش داشتم باید می‌دونستم حب و بغضش از چه جنسیه و نوک پیکان باز برمی‌گرده سمت بنده. ولی عیب نداره. بفهمش، بجوش، بدرکش، قورت بده، می‌گذره.

تو دهنم حالت تهوع دارم، ولی دلم به خودم گرمه. که به عادت همیشه، تو عذاب وجدان نموندم. یا لااقل سعی کردم نمونم! برنامه اینه که هر چقدر افتادم باز برگردم و باز دنبال تعادل باشم. که جلوی تماشاگرای خیالی زندگی یه کمی خودمو بالا بکشم، همون بسه. که شکل کسایی که نقدشون می‌کنم نشم. و البته که این بندبازی ظریف و خطرناک تازه شروع شده…

ولی یه چیزو یادت باشه سارا خانم، هیچ کاری که از حال بد شروع بشه به جای خوبی نمی‌رسه. می‌خواد دعوای سیاسی باشه، بریک‌آپ باشه، یا تصمیم برای مستقل شدن. ببین اون آتیشی که تو دلت روشن شده از قدرته یا خشم. که اگه اولی باشه روشنت می‌کنه و دومی، خاکسترت.


توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

11 پاسخ به “که آتشم را بشناسم”

  1. هاشم علوی نیم‌رخ

    سلام

    خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم، البته این کامنت اولیه که مینویسم، قبلا خواننده خاموش بودم.

    سبک نوشتنت رو دوست دارم، تو نوشته هات «خودت» هستی و از خودت زیاد فاصله نمیگیری (نمیدونم درست منظورو رسوندم یا نه، یا اصلا درست فهمیدم؟). حس اصالت میگیرم از وبلاگت.

    راستش منم بعد ۱۸ و ۱۹ دی از شدت خشم و ناراحتی و کلی احساس دیگه یک سری از همین حرفا رو میزدم و باور میکردم، الان حس میکنم یکم افکارم به سمت منطقی تر شدن رفته، انگار اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی به قدری به جامعه فشار آورد که رفت به این سمت و هنوز خیلیا حاضر نیستن از موضع غیرمنطقی شون کوتاه بیان.

    بگذریم، بقول خودت اصل ایران و آینده ایرانه نه آدم ها و نوع حکومت و … امیدوارم به زودی اتفاقات بهتری برای ایران بیفته، ما که صرفا میتونیم نظاره کنیم ببینیم چی میشه.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام
      خوشحالم دوست داشتی.
      آره کلا یه کم که بگذره تحلیل‌هامون منطقی‌تر می‌شه.
      به امید سربلندی ایران.

  2. عآمش فرهیخته نیم‌رخ
    عآمش فرهیخته

    پارسال از چنل یوتیوبت باهات اشنا شدم. همون ایران‌دختی بودی که داستان های مولانا و حکیم گنجوی رو طوری به انگلیسی روایت می‌کردی که حتی منی که به سختی پای محتوای انگلیسی می‌نشستم اون موقع به تایم کوتاه ویدئوهات و خلاصه وار شدن داستان ها اعتراض داشتم.
    خواستم بخشی از احساس اولین رودررویی مجازی و یکطرفه‌م رو باهات درمیون بذارم. که حداقل کمی فاز دوطرفه بگیره.

    امروز داشتم داخل اپلیکیشن بهخوان (جای گودریدز زدنش) کمی گشت و گذار می‌کردم که متوجه شدم بخشی شبیه به وبلاگ نویسی داره (اما پولی) یکی دوتا وبلاگ رو که خوندم ناخودآگاه یادت کردم. «عه ایران‌دخت هم وبلاگ می‌نوشت» دلم برای فعالیت هات تنگ شده بود. اما اسمت رو به زور و پس و پیش به خاطر آوردم.
    داخل مرورگرِ کم فایده ذره‌بین سرچ کردم (سارا دیهیمی). و خوشبختانه اون مرور گر کم فایده کوچک ترین کار رو درست انجام داد و وبلاگ سارا درهمی، همان ایران‌دخت خودمون رو برام بالا آورد.
    چند وبلاگی که چند سال پیش درباره بیضایی و آثارش نوشته بودی رو خوندم و با اون حال چند سال پیشت ذره‌ای اخت شدم. که حس خوبی داشت. کمی هم ترغیبم که که دیوان نمایش هایی که دیروز خریده بودم رو امروز شروع کنم به خوندنشون.
    احساس می‌کنم یکی از دلایلی که خواندن نوشته هات بهم حس خوبی میده اینه که رها می‌نویسی. بی پرواا و بدون ترس از قضاوت شدن توسط خواننده. و خب این کاریه که من توی نوشتن استعدادی درش ندارم و بسیار ادم سانسورگری هستم.
    اما حالاا احساس می‌کنم این اولین کامنتیه که میتونم انقدر ازادنه برای یک نفر بذارم. شاید چون بر این باورم که شخصی که میخواد این رو بخونه خودش قلم آزاد و رهایی داره.

    .
    .
    درباره این وبلاگت باید بگم که چون عکس نداشت زیاد توجه من رو به خودش جلب نکرد اما چون تازه بود و کلید واژه آتش داشت نگاهی بهش کردم و ناگهان تمامش رو خوندم.
    من هم خیلی باهات موافقم و دقیقا چند وقت پیش به این فکر بودم که اگر به من برچسب وسط باز بزنن من باید برای خودم بگردم و نام دیگه‌ای پیدا کنم؟!
    بگذیریم…
    دمت گرم بابت تمام این انرژی خوب و احساس رهایی‌ای که به خواننده می‌دی :))).

    راستی من نمیدونستم که زبان تدریس می‌کنی، ممنون می‌شم اگر راهنمایی‌م کنی که چطور می‌تونم باهات کلاس بردارم.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام
      ممنون که خوندی و ممنون‌تر که برام نوشتی. 🙂
      آره انگار کم‌کم آدما دارن می‌فهمن وسط هم یه جای وسیع و پرتنوعیه و حتما نباید زیر برچسب کسی قرار گرفت.

      زبان که نه، لهجه یاد می‌دادم. و راستش اون آقا چون دلاری پرداخت می‌کرد صرفه داشت. البته دسترسی به حساب خارجم ندارم ولی دلخوشی بود دیگه. 🙂
      برای آموزش زبان هنوز روش مدونی که قبولش داشته باشم پیدا نکردم، ولی دارم برای یوتوب یه سری ویدیو می‌سازم. دوازده تا مبتدی و بعد یه سری متوسط. فکر می‌کنم کسی که جدی باشه بتونه با همونا رو ریل بیفته و از متوسط بزنه بالا.

  3. H نیم‌رخ
    H

    سخت‌گیریت بر خودت برای بهتر شدن قابل ستایش هست. اما خودت رو اذیت نکن چون مسیر زندگی همیشه همین طوره!
    بنظرم این حرفت “حالا حقیقت با همه‌ی زشتیش توی دستام بود” درسته. شرایط بد چشم‌ آدم رو به نیمه تاریک زندگی باز می‌کنه اما هنر انسان در نهایت خلق زیبایی از همه این‌هاست که شما داری!

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      آره موافقم.

  4. لالالند نیم‌رخ
    لالالند

    گورباباش و هفت جدوآبادش.
    قلم حس و حال و خود شخصیتت انقدر دوست داشتنی اصیل و بدون تظاهره که باعث میشه پیگیر وبلاگت باشم و بعضی وقتا کامنت بدم. تمرکز و بزار روی چنل یوتیوبت(بالاخره نت وصل میشه) و ایده های جدید مثل ساختن پادکست و حتی سریال(back rooms کین پارسونز و ببین)و هزارتا چیز دیگه تا نتیجه اش تو رو از این آدمای مزخرف که تو هنرهای زیبا و جامعه متاسفانه پر شده دور نگهت داره و ما لذت ببریم از موفقیتت.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      خیلی ممنونم.
      شما هم دانشگاه تهران بودی؟

      1. لالالند نیم‌رخ
        لالالند

        نه متاسفانه

  5. امیرحسین نیم‌رخ
    امیرحسین

    من آدم‌های زیادی رو دیدم که در جنگ دوازده روزه مخالف جنگ بودن اما بعد از اتفاقات دی ماه، نظرشون عوض شد.
    به مردم معترض میگن اغتشاشگر، به دانشجوی معترض میگن دانشجو نما. من نمی‌فهمم دانشجو مگه نما داره؟😁 مثلا شما اگه عمامه و عبا بپوشی، اگه آخوند هم نباشی آخوند نما میشی. ولی نمای دانشجو دقیقا چه شکلیه که بتونیم خودمون رو دانشجو جا بزنیم؟
    این احساس شنیده نشدن و دیده نشدن و در هر حالتی برچسب خوردن آدم رو خشمگین می‌کنه. آدم‌های کمی هستن که نمیذارن این خشم، اون‌ها رو شبیه دشمنشون کنه. نمی‌دونم از آگاهیشونه یا چی. فقط می‌دونم اکثر جامعه وقتی می‌بینه زورش نمی‌رسه، ناخودآگاه فقط می‌خواد دلش خنک شه.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      آره واقعا همه‌مون این حس رو داریم. یه عمر ازشون کشیدیم و جرئت حرف زدن نداشتیم.
      ولی واقعا این دل‌خنکی‌ها خطرناکه. یه لذت کوتاه داره و بعد ممکنه به فاجعه منجر بشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *