دانه به دانه انگشتهای دست راستم را باز کردم با یک شصت اضافی.
– شش کلمهست.
دو دستم را روی قلبم گذاشتم و لبخندزنان سر خم کردم.
– مهربان؟ نیکی؟ محبت؟ تشکر؟
دستها را به هم چسباندم و باز لبخند زدم. با انگشتها قلب ساختم.
– عشق… دوست داشتن؟ محبت؟
دست دوستی نامرئی را به گرمی فشردم و اشکی نادیدنی در چشمانم جمع شد.
– آدم خوب؟ مهربانی؟ محبت… خوب بودن…
دست خودم را که دست دیگری بود گرفتم و نجاتش دادم.
– اتحاد؟ یکپارچگی؟
مشوش شدم. فریاد بیصدای کمک سر دادم و دستم را کشیدم که به دست او برسد. دستم را گرفت و من به سلامت به آرامش رسیدم.
– خوبی، کمک، محبت، کمک؟
سرم مشتاقانه جلو آمد و انگشتانم دور هم چرخیدند که ادامه بده!
– محبت خوبی لطف… لطف!!
به نشانهی تایید سر تکان دادم. با سبابهی چپ چیزی کنار انگشت کوچک راست اضافه کردم.
– حرف اضافه؟ از؟ به! به لطف! به لطف یه چیزی!
کتاب کنار دستم را دوباره باز کردم و تیترش را خواندم. آیا وضع حافظهام در این حد اسفبار بود؟ انگار ذهنم به همنشینی بعضی کلمات عادت نداشت.
دو. دستهایم را دو طرف باز کردم و با احتیاط روی بندی نامرئی راه رفتم. میلرزیدم و اعتمادی به زمین نداشتم.
– میلرزی؟ متزلزلی. تزلزل. نه؟ لرزیدن… زلزله؟ پایدار… نه پایدار؟ ناپایدار! نه؟ تقریبا؟ به لطف ناپایدار؟
سر تکان دادم که بد نیست. دستانم را کامل باز کردم و دایرهای کشیدم.
– جهان؟
بزرگترش کردم.
– کهکشان؟
کوچکترش کردم. تکههای کوچکِ فراوان فراوان فراوان تمام دایره را پر کردند.
– تکه؟ قطعه؟ کوچک. آدم؟ کشور؟ کل کلش. آره؟! کل. هر. همه. همه! به لطف ناپایدار همه؟
خواستم سر به چپ و راست تکان دهم به نشانهی نه. ولی یاد گرفته بودم که با آشکار شدن باقی حرفها، نشانههای موجود هم رنگ دیگری میگیرند. پس سر به پایین و بالا تکان دادم.
راه منطقی به سوی چیز نداشتم. دوباره همان تکهها را نشان دادم.
– همه آدما؟ همه اشیاء؟ وسایل؟ این چیه؟ کوچیکه؟ تکه؟ قطعات؟
کلمات پیش چشم من شفاف و محکم ایستاده بود و دیگران نمیدیدندش. تا در نقش اجراکننده نباشی چنین چیزی را باور نمیکنی. چارهای نبود. به یک حرکت صفحهی جلویم را پاک کردم و پریدم به شمارهی پنج.
به ساعتم نگاه کردم و به دور دست. بله، منتظر بودم. ولی شانه بالا انداختم. هیچ چیز معلوم نبود.
چشمانم تنگ بود و نگران. قدری شاد شدم و باز ناشاد. منتظر بودم، ولی مطمئن نه. برگشتم و به چشمهایشان نگاه کردم. ساکت بودند. هر چه میگذشت گویی به جای لذت کشف، ترس گول خوردن با یک معمای پرت و پلا پرشان میکرد.
دستانم را به این رو و آن رو چرخاندم به نشانهی سُو سُو! دوباره به دوردست نگاه کردم. سکوت.
بابا که حوصلهاش از بازی سر رفته بود رد شد و گفت:
– ممکن.
انگشتم را بشکنزنان به سمتش گرفتم! این هم از پنج.
و بعد رسیدم به سادهترین کلمه که هیچ چیز جز خودش آن را نشان نمیداد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدیم. بعد شانه و دست و مردمک چشمانم با هم بالا و پایین رفتند: همینه که هست.
– الان؟ اینجا؟ همین؟ همینه. همین است. است…؟
بله! حالا جان گرفته بودم که برگردم به چهار. روش ایدهآلی نبود، اما میدانستم جواب میدهد: با چاقو چیزی بریدم و روی نان مالیدم.
– کره؟ خامه. نوتلا؟ چیزای صبحونهست؟ خب مربا؟ عسل. پنیرخامهای؟ پنیر؟ پنیر!
انگشت به زبانم زدم و انگشت را بردم تا دور، تا بلاد خارجه.
– چیییز! همه چیز!
آن وقت، امیدوار، خیره شدم به چهرههای نامطمئن و درهمشان.
– به لطف ناپایدارِ
نشانهی ایست دادم.
– کسره نداره؟
دستم منحنیوار پایین رفت، به شکل درههای شکستهنستعلیق که بیباکیشان را دوست دارم.
– به لطف ناپایدارر…ر..ری؟ خب. چی بود بقیهش؟ به لطف ناپایداری….
دستم دوباره باز شد و بعد پنیر شد و بعد خیره به دوردست.
– «به لطف ناپایداری، همه چیز ممکن است!»
این را گفتند و کف زدیم و تک تک و با هم غرق افتخار شدیم. چه شوقی داشت رسیدن از انواع مسیرها به یک مقصد مشترک. که فقط وقتی میرسی میفهمی چه نزدیک و بدیهی بوده است. مگر یک عمر ندیدهایم که همه چیز ناپایدار است و همه چیز ممکن؟ چرا این ورد زبانمان نیست؟
جمله را مزمزهکنان به رختخواب رفتیم و خوش بودیم که یک شب سیاه دیگر هم گذشت. و من فکر کردم که شاید باید زبان زندگی را یاد بگیرم. شاید در این سیاهی هم راهی به نور باشد؛ یک راه خیلی خیلی نزدیک.




دیدگاهتان را بنویسید