دسته: داشتم فکر میکردم
-

ویدیو: نشخوار ذهنی
این اولین باره که یه پست از وبلاگ رو به ویدیویی از یوتوب فارسیم اختصاص میدم. ولی فعلا حرف دیگهای ندارم.:) امیدوارم ماه آینده سبکتر باشه و بتونم نوشتههای تکهپارهی این سه چهار ماه رو به هم بچسبونم و بذارمشون. این ویدیو رو سه هفتهی پیش ضبط کردم و امیدوارم حرف خوبی توش داشته باشه.…
-

اتود پنجم داستاننویسی/ بر اساس فیلم مهر مادری
از اتودهای ترم پیش داستاننویسیاقتباسی شدیدا رها از یک سکانس فیلم مهر مادری:)* با صدای جیغ زن بود که رضا به خودش آمد. تازه فهمید دارد چه کار میکند. جوری افتاد پایین که نفهمید کجایش درد گرفت. پنجره کلا بخار گرفته بود. اصلا چیزی معلوم نبود. اما کی باور میکرد؟ وقتی بالاخره خودش را بلند…
-

داستان کوتاه زن خوابیده
سلام. استاد داستاننویسی دو بر خلاف داستاننویسی یک هر هفته ازمان یک داستان نمیخواهد. از اول گفت که حداقل نمرهاش پانزده است و اگر کسی سر کلاس برایش آب بیاورد بیست میشود. فعلا اهرم فشارش را رودربایستی قرار داده است. تا اینجا که بد جواب نداده. الان که دارم مینویسم ساعت یک بامداد روز یکشنبه…
-

اتود دوم داستاننویسی «آنقدر قابل اعتماد است که میشود از ته کوچهای تنگ و تاریک به سمتش دوید.»
سنگینتر میشد. ته حلقم میسوخت. صدایم در نمیآمد. سرفهها را قطرهقطره از چشمهایم بیرون میریختم. با هر دم و بازدم لرزانم، انواع اودکلن، عرق و سیگار را مزمزه میکردم. نمیفهمیدم دست من است که میلرزد یا رویا. خوشحال بودم که صدای قار و قور شکمم در آن موقعیت تراژیک شنیده نمیشود.
-

جادو در مهتاب: آیا جادوی وودی آلن رو به خاموشیست؟
جادو در مهتاب، داستان یک شعبدهباز بزرگ است، مردی شدیدا عقلگرا و متریالیست، در مقابل دختری ذهنخوان، جادوگر، یا فریبکار؟ هر چیز که اسمش را بگذارید. دختر با وجود آن همه معنوی بودنش، مدام دارد چیزی میخورد و از کنایههای استنلی در این مورد اصلا ناراحت نمیشود. بامزه است نه؟ اما حیف که وقتی نداریم.
-

اتود ششم داستان نویسی: «خواب دیدم اگر من بمیرم، انسان تمام میشود.»
مرده بودم. ولی بودم. همه را میدیدم. شوهرم که متفکرانه به گورکن مینگریست، بچههایم که حوصلهشان سر رفته بود. و مادرم که پشت سر آنها در گوش کسی زمزمه میکرد. صدایش به وضوح در فضا پیچیده بود: «آشپزخونه رو شسته بود، لباسهاش رو درآورده بود، پهن کرده بود، همه چیز رو تمیز کرد و رفت…»…
-

سر میز مذاکره با نوزاد بدقلق (2)
همونطور که داشتم شقیقهمو با قلموی تمیز میخاروندم، و احساس میکردم که دارم افکارمو هم میزنم، سفر کردم و رسیدم به یه جاهای خیلی تازه. و این نقطهای که بهش رسیدم، شروع یک پروسهای بود در باب کمک کردن به خویشتن خویش. برو که رفتیم.
-

اتود آخر داستاننویسی/ «که حال و هوای زندگی شما را به آیندگان نشان دهد»
هنوز زندگیام را شروع نکردهام. شاید باید با همین جمله شروع کنم؟ نه. از نوشتنش وحشت دارم. باور میکنید؟ دارم پیر میشوم!
-

اتود اول داستاننویسی/ لُنگ
این ترم هفت تا داستان نوشتم که استاد با همهی مدرن نگاه کردنش، نتوانست بیشتر از یکی دو تایش را داستان حساب کند. غمانگیزتر از این که از هفت تا درس تخصصی فقط چهار تا برداشتهام و باز دارم زیر بار امتحانها میچلوسم، این است که هیچ اثر جاودانی هم خلق نکردم که آبرویم را…
-

داستان کوتاه چشمها
چشمم دارد راه میرود. در واقع ایستادهاست. ولی نمیدانم چرا وقتی چشم یک جا قفل میکند، میگویند دارد راه میرود. شاید راه رفتنش با بقیه فرق دارد. در یک بعد دیگر حرکت میکند. مثلا مراقبت از دیگر اعضا خستهاش میکند، یکهو کلاه نظارتش را زمین میگذارد، باوقار و طمانینه شروع میکند به گشت و گذار.…
-

به بهانهی فیلم نوتبوک: آیا همیشه باید نوآور باشیم؟
وقتی فیلم نوتبوک یا (دفترچه!) را تمام کردم، صدایی در ذهنم گفت: «عجب! پس کلش همین بود!» همان صدایی که از اول فیلم میگفت: «صبر کن، حالا یک جایی ورق برمیگردد و کلا داستان شکل دیگری میگیرد. الکی که فیلم معروف نشده!» *اسپویل ریز و بیآسیب* صدای ذهنم راست میگفت بیچاره. خیلی از منتقدها هم…