دسته: داشتم فکر می‌کردم

  • قصه‌گوها و قصه‌شوها

    قصه‌گوها و قصه‌شوها

    حتی آن‌ها که سنگینی نگاه تحقیرآمیز نویسنده را روی گردنشان احساس می‌کنی، (زن خانه‌دار ساده‌دل، جاهل عربده‌کش، کارمند اتوکشیده با زندگی یکنواختش) هزار تا لایه دارند.

  • دیالوگ‌نویسی/ فاز دو: در مسیر ناصر!

    دیالوگ‌نویسی/ فاز دو: در مسیر ناصر!

    – بله دیگه. هر کسی در حد توانش. من که به شخصه اصلا تلویزیون نمی‌بینم. رسانه‌ی ملی! ارواح عمه‌شون! من فقط من‌وتو، جِم.

  • دیالوگ‌نویسی/ فاز سه: پس از قرار

    دیالوگ‌نویسی/ فاز سه: پس از قرار

    -امامزاده؟ پسره مگه آتئیست نیست؟ -چه می‌دونم. گفت بچه که بوده با مامانش زیاد می‌اومده. نشستیم تو صحن، یه مدت طولانی فقط غروب رو نگاه ‌کردیم… -بالاخره رمانتیک شد!

  • مقدمه‌ای بر تماشای چهارراه بیضایی:)

    مقدمه‌ای بر تماشای چهارراه بیضایی:)

    چهارراه کاری است از مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد که بهرام بیضایی در آنجا تدریس می‌کند. سال 97 هفت شب اجرا شده و شهریور امسال در طول سه شب، به صورت لایو برای مردمان سراسر دنیا (یعنی ماها) پخش شده. خدا خیرشان بدهد که به فکر ما هم بوده‌اند.

  • دیالوگ‌نویسی/ فاز یک با مونا و عماد

    دیالوگ‌نویسی/ فاز یک با مونا و عماد

    اینجا یادتونه از مونولوگ گفتم؟ اون مال کلاس بازیگری بود. قبل از اون بود که تمرین دیالوگ نویسی رو شروع کرده بودیم. ترم پیش برای کلاس مبانی ادبیات نمایشی، استاد کمکمون کرد که خیلی نرررم وارد مقوله‌ی نوشتن نمایشنامه بشیم. اولین مرحله هم دیالوگ‌نویسی بود. برای من تمرین خیلی جذابی بود. چون تازه فهمیدم یه…

  • چرا کتاب بخوانیم؟ نامه‌ای به خواهر برادرهای کوچکم:)

    چرا کتاب بخوانیم؟ نامه‌ای به خواهر برادرهای کوچکم:)

    حق داری البته. همه‌ش می‌گن کتاب و می‌گین چرا کتاب؟ می‌گن برای این که علمتون زیاد شه! و می‌گین بیخود! همینقدر که داریم بسه! اصلا کی علم خواست؟!

  • درباره‌ی دخترخاله‌ها

    درباره‌ی دخترخاله‌ها

    یادم نمی‌رود. هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌رود. هر چقدر به هم لبخند می‌زنیم و تعارف می‌کنیم، هر چقدر مصنوعی کنار هم می‌نشینیم و مثل خاله‌بازی‌های آن موقع، پاهایمان را روی هم می‌اندازیم، هر چقدر سعی می‌کنیم اصلا حرف نزنیم و اگر هم زدیم، چیزهایی شبیه به “چه می‌کنی با کنکور” یا ” پرتقال بخور”…

  • مونولوگ/ تمرین مبانی بازیگری

    مونولوگ/ تمرین مبانی بازیگری

    خلاصه که به جای تمرین زبان و بدن و لبلبلبلو گفتن و ادای فرغون درآوردن، قرار شد مونولوگ بنویسیم. حالا بگذریم که اول قرار بود یه عده بنویسن و بقیه کار کنن و بعد: «معلومه که همه باید بنویسن! این دیگه چه حرفیه؟!» و بعد: «یه بار که کافی نیست. باید هی کار رو ویرایش…

  • که شادی آن من باشد

    که شادی آن من باشد

    کسی مرا نمی‌دید و کسی را نمی‌دیدم. درخت گردو مراقبم بود. آن بالا، تنه‌ی محکمش طناب را نگه داشته بود، اوج می‌گرفتم، صورتم در برگ‌ها غرق می‌شد. می‌خواندم. کمی بلندتر… بلندتر. استثنائا صدرا بانگ “فالش بود” سر نمی‌داد. دنیا زیر پایم بود و کلمه‌ها را مزمزه می‌کردم.

  • عادت سازی، عادت سوزی

    عادت سازی، عادت سوزی

    هیچ وقت این جمله‌ی «بهترین کتابی که خوندم» تو کتم نرفته. یعنی به مرور زمان فهمیدم خیلی نباید به جواب خودم به این جور سوالا اعتماد کنم. عجیبه. فقط سلیقه‌ی آدم نیست که عوض می‌شه ها. مثلا من اون موقعی که ملت عشق رو خوندم به نظرم یه کتاب معمولی رو به خوب بود. ولی…

  • گزارش گل‌بازی/ اولین تمرین مبانی بازیگری

    گزارش گل‌بازی/ اولین تمرین مبانی بازیگری

    این پست قرار است کمی عجیب باشد. خودم هم درست نمی‌دانم چه جور چیزی است. اما اگر بخواهم بیشتر اینجا بنویسم، شاید باید کمی شل کنم.:)‌ این اولین تمرین کلاس بازیگری است، گل بازی برای دست یافتن به کودکانگی. دو بسته گل متفاوت داشتم. با اولی کمی کار کرده بودم و به نتیجه‌ی خاصی نرسیده…