گاه‌نوشته‌های سارا درهمی

لذت فهمیدن با عرفان یا اکسپرسیونیسم را چگونه ترجمه کنیم؟

19

پیش‌نوشت: عکس مربوط به کلاس تحلیل نمایشنامه‌ی عصر است. دو طرف تخته زن‌زندگی‌آزادی نوشته بودند و استاد نمی‌خواست آن‌ها را پاک کند. سعی کرد حرف‌هایش را همان وسط جا دهد.:) پیش از کلاس، جدال با خود دو تا فیلم و یک نمایشنامه داده بود که ببینیم و بخوانیم. بنا بود…

بازگشت دراماساز (دو: افراد)

6

این‌ها که می‌نویسم مربوط به سه هفته‌ی پیش است. هفته‌ی اخیر بعد از شنبه بسیار بی‌اتفاق بود. البته اگر شلوغ شدن دانشگاه و درگیری لات‌ها با دانشجوها و گرفتن چند نفر و خودکشی دو سه نفر را خبر حساب نکنیم. سارا (دوستم، نه خودم.:) خیلی وقت است که دانشگاه نمی‌آید….

بازگشت دراماساز (یک: مزمزه کردن هوای جدید)

15

جمعه‌ی دو هفته‌ی پیش برگشتم تهران. چه دو هفته‌ای بود! از لحظه‌ای که سرم را روی بالش خوابگاهم گذاشتم و اشک بدمزه‌ای از صورتم روی بالش چکید تا الان، آنقدر احساسات مختلف از من گذشت که نمی‌دانستم کدام را بنویسم. می‌دانی چطور خودم را می‌بینم؟ در خیالم در دشتی ایستاده‌ام…

شرح حال الکنی از روزهای سیاه

31

متاسفم که کامنت‌های پست قبلی را اینقدر دیر جواب دادم. حرف‌های خوبی پایین آن پست نوشته شده بود که در قطعی اینترنت و دور از هیاهوی شبکه‌های اجتماعی می‌توانست مکالمات خوبی شکل دهد. استاد حرام کردن فرصت‌ها هستم. حالا دیگر از هر چه واژه است بیزار و ناامیدم. دیگر نمی‌توانم…

رمان من در باب یک دعوای نیم‌ساعته (2)

11

از پشت سر اصلا شبیه خودم نبودم. احساس می‌کردم حرکاتم رفته روی اسلو موشن. باید جیغ می‌زدم. باید خودم را «تجربه» می‌کردم. چند وقت بود جیغ نزده بودم؟ سعید می‌گفت صدایش بم‌تر از این است که بتواند جیغ بزند. «هندزفری تو گوش. لباسا رو پرده نباشه.» یعنی چی خب؟ یعنی…

رمان من در باب یک دعوای نیم ساعته (1)

22

دیشب دوباره دعوا شد. بدترین دعوای قرن. طبق معمول هم تخم نبرد را بنده‌ی حقیر کاشتم. این‌ها را می‌نویسم اول برای آن که نوشته باشم. چون آن نفر دیگر اگرچه همکلاسی‌ام است میانه‌اش با خواندن و نوشتن خوب نیست و از این روی من ابزاری دارم که او ندارد. هاه….

دراماهای جوجه‌دانشجویی

30

عصر چهارشنبه. کلاس شکسپیر تازه تمام شده است. آخر هفته شروع شد، باید خوشحال باشم. کلاس را دوست داشتم و با این حال خسته‌ام. دارم فکر می‌کنم که وقتی مدرسه با تمام چیزهای نکبتش تمام شد، یک چیز خوب را هم با خودش برد و آن حظ تعطیلی آخر هفته…

خطرات ازدواج جمعی یا آیا در خوابگاه می‌شود خوابید؟

41

*خطر ایجاد احساس چندش در مواجهه با یک جوان خودشیفته‌ی خودبرتربین. ایت ایز وات ایت ایز. این دفعه‌ی سوم یا چهارم است که می‌خواهم درباره‌ی دانشگاه واقعی و به خصوص خوابگاه بنویسم. تا به حال سه چهار هزار کلمه نوشته‌ام. هر بار از یک زاویه نوشتم هر بار صد تا…

اتود دوم داستان‌نویسی «آنقدر قابل اعتماد است که می‌شود از ته کوچه‌ای تنگ و تاریک به سمتش دوید.»

8

سنگین‌تر می‌شد. ته حلقم می‌سوخت. صدایم در نمی‌آمد. سرفه‌ها را قطره‌قطره از چشم‌هایم بیرون می‌ریختم. با هر دم و بازدم لرزانم، انواع اودکلن، عرق و سیگار را مزمزه می‌کردم. نمی‌فهمیدم دست‌ من است که می‌لرزد یا رویا. خوشحال بودم که صدای قار و قور شکمم در آن موقعیت تراژیک شنیده نمی‌شود.

بی‌آرزویی

16

بوی بهار حتی به مشام منِ در خانه هم رسیده است و راه فراري نيست. این بو را دوست ندارم. هميشه آخرهای سال می‌آمد و برای یکی دو هفته مرا از خودم می‌کشید بیرون، حالا ولی هیچ چیز، هیچ چیز نمی‌تواند جلوی هولناکی واقعیت را بگیرد. استادها می‌گویند «سال نو…

گردشی در جهان سانت (غزلواره‌) های شکسپیر

22

این روزها چه می‌خوانم؟ سانت های شکسپیر. اولین بار که سراغ شکسپیر رفتم، تا چند روز حیران بودم. مطمئنید بهترین نمایشنامه‌نویس تاریخ همین است؟ تراژدی‌ها کلمه به کلمه خون‌آلودتر می‌شدند و هیچ زیبایی درشان نمی‌دیدم. بعدا فهمیدم که اگر با ترجمه‌ی پازارگادی شروع نمی‌کردم و قبل از خواندن آثار، کمی…