برچسب: جنگ

  • مامان و ماه و مراقبه

    از سه صبح بیدارم. تشنه‌ام، سردم است، یا زیادی خوابیده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید اضطراب است که بالاخره توانست تمام و کمال بغلم کند. صدای جنگنده که بالای سرم آمد، (احتمالا هر شب هست، ولی این بار بیدار بودم)، خودم را به مادرم نزدیک کردم. سعی کردم بغلش کنم. غرق خواب بود. آخر آنقدر خودم را بهش…