مامان و ماه و مراقبه

از سه صبح بیدارم. تشنه‌ام، سردم است، یا زیادی خوابیده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید اضطراب است که بالاخره توانست تمام و کمال بغلم کند.

صدای جنگنده که بالای سرم آمد، (احتمالا هر شب هست، ولی این بار بیدار بودم)، خودم را به مادرم نزدیک کردم. سعی کردم بغلش کنم. غرق خواب بود. آخر آنقدر خودم را بهش چسباندم که فکر کنم ناخودآگاه دستش را دورم حلقه کرد. چه احساس عمیق آرامشی بود. چقدر خوشبختم که این امکان را دارم. آیا ترامپ هرگز چنین لذتی را تجربه کرده است؟

دیشب که با فامیل دور هم نشسته بودیم و سناریوهای جنگ را مرور می‌کردیم، در جمع خانم‌ها همه چیز به ملایمت می‌گذشت. وقتی بحث وارد گرفتن وقت آرایشگاه برای عید شد به سرعت کلافه شدم و از آشپزخانه فرار کردم. نه این که از بحث‌های زنانه خوشم نیاید، از جنس خاصی از بحث‌های زنانه و در موقعیت‌های خاصی خوشم می‌آید.

به بابا گفتم: «بریم؟» دایی بزرگی گفت: «حالا کجا می‌خوای بری؟» نمی‌دانم چرا همیشه در همچین موقعیت‌هایی می‌گفتم کار دارم یا خسته‌ام یا به هر حال وقت رفتن است. ولی این بار گفتم: «حوصله‌م سر رفته.» گفت: «حالا بری خونه برمی‌گرده سر جاش؟»

بابا گفت: «حالا یه کم تحلیل کنین سرش گرم شه.» راست می‌گفت. اسم تحلیل که آمد روی صندلی تابدار باباعلی نشستم و گفتم: «خب بفرمایین. تا قبل عید صلح می‌شه؟!»

دایی چند دقیقه حرف زد. هیچ چیز جدیدی نگفت. همان چیزهایی را گفت که لحظه‌ی اول جنگ به ذهن همه‌ آمد و کم‌کم با چیزهای دیگر پوشانده شد. این که روزهای سختی در انتظارمان است. این بار بحث هسته‌ای نیست و بحث کل کشور است. تا همه چیز را شخم نزنند ول نمی‌کنند، هر دو طرف کله‌شق‌اند و امیدی به توافق نیست، تجزیه و جنگ داخلی و از دست دادن زیرساخت‌ها در پیش است و در یک کلام،‌ آینده‌ی روشنی دیده نمی‌شود.

خیال می‌کردم همه‌ی این‌ها را می‌دانم. ولی شنیدنش عجیب ساکتم کرد. وقتی برگشتیم خانه از دلتنگی دیگر طاقت نیاوردم. هفته‌ی پیش چند مگ اینترنت خریده بودیم و از ترس تمام شدنش، فراتر از چند پیام در روز و خواندن خبر بدون باز کردن عکس‌ها استفاده‌اش نمی‌کردم. دیشب ولی بریدم. زنگ زدم به مت. البته بعد از چهار دقیقه قطع شد و در چت حرفمان را ادامه دادیم. خیال می‌کردم آنقدرها هم دلم تنگ نیست، به هر حال مدام گریه نمی‌کنم. ولی همین که دیدم هر دو آنلاینیم و چیزی به اسم ارتباط برقرار شده، اشک دیگر امان نداد.

از یک طرف می‌خواستم او را آرام کنم و بگویم در شهر ما هنوز خبری نیست، از آن طرف هم… واقعا «خبر» یعنی چه؟!

چقدر غم توی هوا بود وقتی خوابیدم. آنقدر که بیدارم کرد. به سختی خودم را قانع کردم رختخواب مشترک را ترک کنم. آدم وقتی خواب و بیدار است عقلش کار نمی‌کند. گویی دو قدم آن طرف‌تر توی هال، جبهه‌ی جنگ است و رختخواب سنگر امن.

حالا ساعت پنج است. نشسته‌ام روی مبل روبروی ماه‌نشین. این اسمی است که مادرم به حیاط کوچکمان داده است. در تاریکی تایپ می‌کنم و صدای تق‌تق کیبوردها ذره ذره اضطرابم را محو می‌کند. حال نابی است. آن وقت نگاهم می‌افتد به ماه. سه تا مربع توخالی روی تاق ماه‌نشین هست و ماه درست افتاده توی وسطی… درخشان و محکم می‌تابد وسط پیشانی‌ام. چقدر زیباست، چقدر غیرواقعی است. چرا هیچ وقت همچین منظره‌ای را ندیده بودم؟

مامان صدایم می‌زند. «الان می‌آیم.» باید بروم که با هم مراقبه‌ی ایران در نور را انجام دهیم. این کارها چه فایده دارد؟ دقیق نمی‌دانم، شاید چشم وا کردن رو به چیزهایی که غیرواقعی می‌نماید. نباشد هم، در همین لحظه جنگ‌آوران عطش چیزی را دارند که نمی‌دانند چیست. من اما مامان را دارم و ماه و مراقبه. بس نیست؟


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *