هنر ظریف واکنش نشان دادن

حسین که تصادف کرد، تا ظهر هیچ کس جرئت نداشت خبر را به اعظم خانم بدهد. همه می‌دانستند بین پنج تا بچه، حسین برایش چیز دیگری است، چیزی بیشتر از فرزند. واقعا هم فرق داشت. او بهترین دوست و همدم اعظم خانم بود. در سی سالگی، پختگی سالمندان را داشت و شور و شوق کودکان را. باهوش بود، عاشق زندگی و بسیار مهربان.

حالا دیگر نمی‌شد طولش داد. فامیل ذره ذره جمع شده بودند. خواهر اعظم خانم همانطور که نبات را توی گل‌گاوزبان حل می‌کرد گفت: «بذارین همینجا یه کم مرگ موش بریزم تو دمنوشش. نمی‌تونم بذارم خواهرم ذره ذره دق‌مرگ بشه.»

حالا پانزده سال بعد، دور هم نشسته‌ایم در کلاس دوازده قدم بهبودی. اعظم خانم به مناسبت سالگرد حسین برای همه‌ ساندویچ الویه‌ی لذیذی درست کرده. می‌گوید حالا گاهی دلتنگی هست اما حسرت و اندوه نیست. حسین باید می‌مرد.

*

فکر کنم همه این عادت را داریم که خودمان را در موقعیت‌های عجیب و غریب و سخت تصور کنیم و واکنش خود را پیش‌بینی کنیم. برای من گرسنه و گمشده در جزیره، زندان انفرادی (در ایران)، و بی‌خانمان در غزه، سه موقعیت تکرارشونده هستند. گاهی هم وقتی بچه بودم تصور می‌کردم نیروهای طالبان یا سربازهای اسراییلی از پنجره وارد خانه‌مان می‌شوند. نمی‌دانم این از کجا آمده بود! خلاصه که یک سری تصورات داشتم که اگر فلان اتفاق بیفتد از خودم مقاومت نشان می‌دهم ولی اگر بیسار اتفاق افتاد دیگر دیوانه می‌شوم و خودم را می‌کشم و از این حرف‌ها. جنگ که شد، فهمیدم آدم هیچ خودش را نمی‌شناسد!

در طول جنگ قبلی ما هیچ وقت صدای انفجار نشنیدیم. فقط یک بار دودش را دیدیم. اما اضطراب، خفه‌کننده بود. آن روزها کلاس یوگا تنها جایی بود که کمی حالم بهتر می‌شد، جایی که همه سعی می‌کردند از کلمات مثبت استفاده کنند و امیدوار باشند. ولی با وجود آن جو شدیدا گل و بلبل، این حرف همکلاسی‌ام برایم خیلی عجیب بود.

– آره دیگه تهران که همه‌ش دارن می‌زنن. مامان بابای من دیگه شبا نمی‌خوابن تو سر و صدا. صبح می‌خوابن.

نمی‌دانم. شاید هم حرفش منطقی بود. ولی چیزی در لحن آسوده‌ی او و لبخند مربی و «ایشالا زودتر تموم میشه»اش بود که من نمی‌فهمیدم. چطور ممکن است آدم صدای بمب و موشک را صرفا «صدا»ی مزاحم خواب ببیند و نه نشانه‌ی نزدیک شدن آلت قتاله!

حرف دیگری که در اینستاگرام خوانده بودم، (فکر کن وسط جنگ اینترنت داشتیم… چه مرفهانی بودیم!) این بود که پدرم گفته این آلبالوها را بخورید، گران خریده‌ام. بمب می‌زنند حرام می‌شود!

همیشه شنیده بودم که طنز یک جور مکانیسم دفاعی برای مقابله با درد است، ولی لمس کردنش چیز دیگری بود. حالا من در موقعیت استفاده از این مکانیسم‌ها بودم و… نه. حتی نمی‌توانستم لحظه‌ای خودم را از بیرون ببینم که چاره‌ای بیاندیشم. غرق بودم. در تمام آن دو هفته هر روز بیدار شدم و دور خودم چرخیدم و واقعا یادم نیست روزهایم را چگونه گذراندم. به جز یکی دو بار که کلاس رانندگی رفتم و تمام مدت قلبم محکم تپید از ترس منفجر شدن ماشین.

آن روزها، جدای از این که قابلیت کنترل خودم را نداشتم، امکان کنترل خودم را هم تصور نمی‌کردم. بسیار شبیه مواجهه‌ام با مقوله‌ی تنهایی و خیلی چیزهای دیگر. فکر می‌کردم بعضی موقعیت‌ها بدبختانه است و باید در آن‌ها احساس بدبختی کنی! ظرفیت حیرت‌انگیز انسان، چیزی بود که نمی‌شناختم.

این روزها برگشته‌ام به کلمه‌ای که این‌ها مثل خیلی کلمات دیگر خرابش کرده‌اند، ولی هنوز زیباست و مفید: مقاومت. مقاومتی که فقط در خط مقدم نیست، که در تمام لایه‌های زندگی تمام افراد می‌تواند باشد. حالا این جمله‌ی تکراری برایم معنا پیدا کرده که مقاومت زندگی است. یا اینطور بگوییم، در موقعیتی مثل جنگ که مرگ را هدف گرفته، زندگی است که مقاومت است!

آگاه بودن و بهره بردن از تک تک حق انتخاب‌هایی که داریم مقاومت است. که حتی اگر خدای ناکرده، نیمه‌جان زیر آوار هم باشیم و ندانیم مرگ در چه فاصله‌ای ایستاده، باز هم انتخاب ماست که چه افکاری از سرمان بگذرد. انتخاب تا جاهای عجیب و غریبی می‌تواند برود.

صرف دانستن و بعد درک کردن و (به لطف جنگ دوم) شیرفهم شدن این پدیده برای من نقطه‌عطفی در زندگی‌ام بود. این بار جنگ به ما نزدیک‌تر شده. بیشتر صدا می‌شنویم. می‌دانیم که مناطق غیرنظامی بیشتر تحت خطرند و به نظر می‌رسند جنگ بسیار طولانی‌تر باشد. ما البته هنوز بخش زیادی از زندگی‌مان حالت عادی دارد و قابل مقایسه با تهرانی‌ها و اصفهانی‌ها و غیره نیست. اما در مقایسه با آن دوازده روز، من حال و روز بسیار متفاوتی دارم. این بار قدر خانواده را عمیقا می‌دانم. بیشتر روزهایمان واقعا خوب است. و این شاید با توجه به شرایط بد باشد، ولی خب اگر روزهای آخر زندگی‌ام اینطوری باشد راضی‌ام.

چند هفته پیش که هنوز درگیر مصیبت جدید نشده بودیم، در جمعی درباره‌ی مادران داغدار دی‌ماه حرف می‌زدیم. یک نفر اصرار داشت که اگر کسی بچه‌اش بمیرد خودش هم باید بمیرد. چون هیچ دردی در عالم از این جانسوزتر نیست.

این را برای اعظم خانم تعریف می‌کنیم و می‌گوید:

– نمی‌دونم. من که زندگیم بعد از مرگ حسین خیلی بهتر شد!


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *