زمانی که این سایت را درست کردم معتقد بودم که سوشال مدیا اه و بد و وبلاگ خوب. شوق نوشتن، از آن نوشتنهای طولانی، در انگشتهایم بالبال میزد ولی از دنیا هم نمیخواستم عقب بمانم. گفتم همینجا میزنم توی کار سئو و معروف ـ نه ببخشیدـ شناختهشده، میشوم. در چه حوزهای؟ نمیدانم والا. هر چیزی که میشود تویش شناخته شد! این بود فلسفهی سایت زدن من.
حالا با فراغ بال و وقت آزاد فراوان و مورمور توی انگشتان نشستهام و فکر میکنم آیا کسی هست که در این تاریکی این وسط یاد وبلاگ من بیفتد؟ خودم که اصلا احتمال نمیدادم دامنهی دات کام باز شود. ولی مامان اصرار کرد که امتحان کنم. خیلی طول داد ولی شد. حالا دیگر صفحهی پیشخوان را نمیبندم که دم دست باشد. حالا، شمایی که چند ماه هی آمدید و گفتید این دختر چرا غیب میشود نیستید و منی که کامنتهاتان را با عذاب وجدان میخواندم و دستم به جواب دادن نمیرفت، ویار نوشتنم گرفته. ای چرخ زمانه!
این وبلاگ را سالی که کنکور دادم زدم. پنج سال پیش. یادم نیست چرا اصرار داشتم دامنهاش دات کام باشد. لابد فکر میکردم باکلاستر است. در حالی که قیمتش چهل برابر بود. اولین بار که پانصد تومان دادم برای دامنهی یک ساله (تازه خرج هاست جداست.)، تا چند هفته عذاب وجدان داشتم. بگذریم که بعدا خشمگین از ارزش پولمان آنقدر خرجهای بیخود کردم که مفهوم عذاب وجدان برای پول فراموشم شد. ولی خب شانس آوردم و هاست دیگر گران نشد. یعنی دامنه که پرداخت سالانه دارد همراه دلار بالا رفت، ولی هاست برای مشترکان قدیمی همانقدر ماند. و الان هاست برای بقیه نهصد تومان است، ولی من نود تومان میدهم. در نتیجه نگه داشتن این فضا آنقدرها هم کار غیرمسئولانهای نیست. حالا به کی دارم جواب میدهم خودم هم نمیدانم. 🙂
چیزی هست در پدیدهی نوشتن به نیت انتشار، که در نوشتن معمولی نیست. برای من به شخصه مهم نیست که یک نفر میخواندم یا بیست نفر. نفس خوانده شدن مشتاقم میکند به بافتن تار و پودهای کلام در هم دیگر و خلق چیزی جدید… یک تکه معنا که از زندگی آموختهشده یا صرفا یک واحد زیبای کلامی، که تجربهاش لذتبخش است. شاید هم برای بقیه اینطور نباشد اما امید این که لذت خلق من با لذت تماشای دیگری همراه شود خودش کافی است.
البته خوب که فکر میکنم احتمالا نباید اینطور باشد و برای نویسندههای واقعی نفس نوشتن خودش پاداش است، ولی من هیچ وقت نمیتوانم به خاطر دل خودم اینقدر فسفر بسوزانم.
گاهی هم البته نمیشود. مثل این روزها که هنوز قلمم خشک است. یا فکر میکنی شده و خیلی بامسماست اما گذر زمان زشتش میکند. مثل احتمالا همهی چیزهایی که دربارهی دانشگاه نوشتهام، در تلاش برای یافتن دلیل و راه حل برای وضع اسفبارم. خواندن آن مطالب پایین رفتن از نردبانی سست رو به زیرزمینی نمدار و شلوغ است. اگر چشم تو چشم شویم، به خودم میپیچم و معذب میشوم. ولی چطور میتوانم حقیقت را توی صورت کوچکش نزنم؟
مجبورم بگویم دو سال دیگر که پایاننامهات را دفاع میکنی، در تمام راهروها سرت را پایین میندازی که کسی را نبینی. نه چون با همه قهری یا همه با تو قهرند، بلکه چون چیزی به اسم ارتباط از اول هم موضوعیتی نداشت. تو از اول هم به این فضا تعلق نداشتی. واقعیت این است که اگر بخواهی به همه یا حتی اکثر قانونهایت پایبند باشی بیشتر وقتها تنها خواهی بود. حتی همان استادانی که برای توجهشان میجنگی آخر سر میفهمی هیچ دانش مفیدی کف دستت نذاشتهاند. ببخشید ولی مجبورم بگویم هیچ کدام از چیزهایی که نگرانش هستی اصلا مهم نیستند. مرا ببین! چقدر کم عذاب میکشم!
تصورش میکنم که چشمهایش برق میزند، مثل تمام دفعاتی که فکر کرد راه خروج از کلهی شلوغ خودش را پیدا کرده و البته گول خورده بود. من ولی دروغ نمیگویم. من حالم بهتر از تمام چیزی است که او در تمام زندگیاش بوده است. «بگو. بگو چه کردهای؟ حد فاصل من و تو چیست؟»
خوب که فکر میکنم… این نوشتهها!
– «پس من دارم اینقدر خودم را میکشم که تو حالت خوب باشد؟»
– «گویا.»
– «بدبخت! من خودم را کشتم که تو را بزایم.»
میچرخد و دور میشود و من لبخند محوش را میبینم.
برمیگردم. آن بالا همه چیز محو و نادیدنی است. انگشتهای مورمورندهام چنگ میاندازند رو به تاریکی. همهی وجودم همراهشان کشیده میشود، اما نه. من محکم میمانم، آنقدر که دیگر چیزی ازم نماند جز دردهای امروز. این کلمات کمزور تکه تکه مرا میکشند که سارای فردا راحتتر بال بگیرد. کاش یادش نرود بهای سبک شدن را.




دیدگاهتان را بنویسید