باید فرار کنم. تو ذهنم فقط همینه. مثل وقتی که نشستی جلوی تلویزیون و ظرف بستنی جلوت گذاشته و هر لحظه به خودت میگی باید برم بذارمش تو فریزر… تو سرم مدام همه چیزو میذارم پشت سرم و فرار میکنم. میدوم. کجا؟ به جنگل. یه جنگل سبز و خالی از آدم. اونجا چی کار میکنم؟ هیچ کار. زمان متوقف میشه. من میشم یه عکس. عکس از دختری که تو جنگل میدوه. بزرگ، روی دیوار، تا ابد. این تنها چیزیه که تو این لحظه به نظر منطقی میاد. همینه. باید فرار کنم.
ببین، گوش کن، نمیتونم فرار کنم. متاسفم. واقعا امکانش نیست. نخیر. نمیفهمه. نمیفهمه که نزدیکترین چیز شبیه به جنگل از این جایی که من نشستم دو ساعت دوره. همونم پر از آدمای شلوغ و توخالیه. نمیفهمه که من هنوز نمیتونم پشت ماشین بشینم، چه برسه به جاده. نمیفهمه که حتی نمیتونم بدوم چون سه ساله مچ پام مثل آدم کار نمیکنه. گیر افتادم. گیر.
حال الانم مثل اون دختره تو سریال مید شده… که فرو میرفت تو مبل. دقیقا همونم. از اتاق به هال، از هال به آشپزخونه. گاهی به کافه. زندگیم همینه. زندگیم خالی، سوت و کور و فرسنگها دوره از چیزی که قرار بود بیست و پنج سالگی باشه. به لیست ویدیوهایی که باید بنویسم نگاه میکنم… نمیخوام. با تمام وجود نمیخوام. تمام تنم داد میزنه خستهم. ذهنم میره سمت «یه قهوهی بزرگ بخوریم، یه لباس تنگ بپوشیم، بشینیم پشت میز…» نه عزیزم. دیگه هیچ کدوم از تکینکهات جواب نمیده. مسئله بنیادیتر از این حرفاست.
دانشگاهم هفتهی پیش تموم شد. تنهایی رفتم تهران دفاع کردم و اومدم. نه مهمانی داشتم، نه دوستی که یه عکس ازم بگیره، نه یادم مونده بود یه جعبه شیرینی ببرم. بهتر. داورا حتی یک نکتهی مثبت تو کارم ندیدن. نه این که توقعی ازشون داشته باشم اما… حس پوچی بدجوری بغلم کرده. یعنی چی که من پارسال این موقع داشتم با ذوق سعی میکردم چیزی از منطقالطیر کشف کنم و حالا که کشف کردم هیچکی به یه ورشم نیست؟ داور بهم میگه ساختار مقالهت درست نیست. من با خودم فکر میکنم استاد راهنما همین دیشب برای اولین بار مقاله رو خونده. من از کجا باید اینا رو میدونستم؟ داور خودش قبل جلسه ازم میپرسه چرا این استادو انتخاب کردی؟ استاد موسیقی و طراحی صحنه برای ادبیات نمایشی؟ خیلی حرف دارم. خیلی حرف که جاش نیست… ولی اولیش اینه که این استاد اگه بیشتر از شخص شما از ادبیات نمایشی ندونه، کمتر نمیدونه. حیف که یکم خله. حیف که همه چی معاملهست.
حالا یک سال بعد از این که اون پست خیلی خیلی غمگین رو نوشتم، هزار تا اتفاق خوب و بد افتاد و من فکر میکردم خیلی بزرگ شدم. ولی خب به قول اون کتابه تا معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند. چرا نمیفهمم چی کار باید کرد؟
پایاننامه بعد از اون همه وقت و انرژی و زیر و زبر تموم شد و هیچی نشد. نمیدونم اگه مامانمو میبردم تهران یه دسته گل بعد از جلسه دفاع بهم بده، حال الانم بهتر میبود یا نه. معلومه که نه! ولی خب اگه یه عکس میگرفتیم، یه پست میذاشتم که با تشکر از همهی دوستان… اگه احساس میکردم ته یه چیزایی قراره یه چیزایی بشه…؟
حالا نشستم دارم سعی میکنم ویدیوی کلیکخور بنویسم. تهش چی میشه؟ یاد ویو میگیره… که خب که چی؟ باید بشینم بیشتر بسازم. یا نمیگیره که بازم باید بیشتر بسازم. رییسی ندارم که تشویقم کنه. همکاری ندارم که گاهی نظرشو بپرسم. حتی فالوور وفادار اینستاگرام هم ندارم که… نمیدونم فایدهی اون چیه. ولی خب وقتی ملت واسه یادگیری زبان فالوت میکنن، هر جا حس کنن یاد نمیگیرن ول میکنن میرن. دنیا همینه. همینطوری میره و میاد و آخر سر سارا موند و لپتاپش.
اگه فکر میکردم بعد از پنج سال هنوز قراره اینجوری دست و پا بزنم و نه پولی داشته باشم، نه اعتباری، نه تیمی و نه علاقهای به این کار… آیا بازم شروع میکردم؟ ولی خب سوال اصلی اینه که نمیکردم چی کار میکردم؟ همونطوری پشت لپتاپ مینشستم و در حال تماشای استاااد دادخواه که سه ساعت بدون نفس گرفتن ورهایی میزنه که حتی یک کلمهشو هم نمیفهمم اونقدر گریه کنم که از حال برم؟
حالا دیگه مجبور نیستم قیافهی اونو تماشا کنم. خونهمون عوض شده. لپتاپم عوض شده. دغدغههام عوض شده. چهار سال گذشته… و من هنوز پشت لپتاپ دارم گریه میکنم. عالی شد. معلوم شد حتی جنگلم برم مشکل خودمم. عکس روی دیوار حرف نداره… فقط باید این تیکه کوچولوشو در بیاریم.
یک ماهه ویدیوی درست حسابی نذاشتم. یه کانال جدید زدم. امروز باید ویدیو بذارم توش. حالم بده. حالم خیلی بده. متنفرم که هزار بار بلند شدم یه چیز جدید درست کنم و نتونستم استمرار داشته باشم. اینستاگرام ریختم که پیجمو بیارم بالا، به جاش صبح تا شب دارم آموزش درست کردن کیک رژیمی میبینم. چون احساس میکنم خیلی چاق شدم و هر وقت احساس میکنم خیلی چاق شدم میل عجیبی به شیرینی پیدا میکنم…
تو یه ماه گذشته دو تا از «دوست»هام رو دیدم. یکیشون دو ساعت تمام دربارهی کراش دو سال پیشش حرف زد. کراش که نه، عشق. خیلی سعی کردم همدل باشم. ولی ته دلم اینجوری بودم که وا بده بابا اه. اگه به دردت میخورد که قبولت میکرد. این تموم شد، نفر بعدی هم دربارهی دیتهای عجیبی که رفته بود گفت. برای هیچ کس مهم نبود تو مغز من چی میگذره. حتی کنجکاو هم نبودن بدونن سفیر ایران برای چی دعوتم کرد لهستان و اونجا چه خبر بود. که خب منطقیه. برای منم واقعا مهم نبود تو زندگی آدمایی که سالی دو بار میبینمشون چه خبره. ولی اگه خیلی پر از حرف باشی باید فرصت رو بقاپی و تا میتونی همون اول بحث رو مال خودت کنی.
یه وقتایی فکر میکنم به آدمایی که تو یزد میشناسم پیام بدم و ببینمشون. در واقع هر روز فکر میکنم. ولی تصور این که دو ساعت بشینم به مشکل ثابت مردم (دوستپسر نداشتن) گوش بدم پشیمونم میکنه. وضعیت خودم از همهشون خندهدارتره. که دارم و ندارم… یه وقتایی فکر میکنم همه چیز زندگیم تو سرمه. درسته که سعی میکنم ذهنمو شرطی کنم و یه جای خاص کار کنم و… ولی محیط کار ندارم. اکیپ دوستی ندارم. تئاتر و سینما نمیرم. باشگاه نمیرم. هر وقت هم هر کدوم رو میرم پشیمون میشم. یه وقتایی فکر میکنم شاید واقعا دوستپسرم هم خیالیه. اگه واقعی بود که فقط تو گوشی نبود؟ نیاز دارم چیزایی تو زندگیم باشه که بتونم لمسشون کنم. اگه الان تو جنگل بودم همه چیزو میتونستم لمس کنم. ولی اینجایی که نشستم، همه چیز مرده. جرئت ندارم لمسش کنم.
به یکی از دانشجوهای لهستانی که اونجا خیلی باهام مهربون بود پیام دادم و از گلیمبافیهاش تعریف کردم. فقط لایک کرد پیاممو. خب باشه اون هر کاری کرد کرد. ولی جدی این وضع دیگه غیرانسانیه. یه رییس بیرحم داری که خودتی و یه کارمند تنبل داری که خودتی و یه رفیق بیحال داری که خودتی و یه مربی ورزش داری که خودتی و … یه کم شل میکنی همهشون از هم وا میرن. بابا یه ذره احساس مسئولیت! از شدت کلیدی بودنم تو زندگی خودم یه جور میخوام آتیش بگیرم و از شدت بیاهمیت بودنم برای هر چیز دیگری خارج از این یه و متر و نیم، یه جور دیگه.
دو ماهه میخوام داستان رانندگیمو بنویسم و یوتوب نامرد جلومو گرفته. که خب حالا میتونه بره بمیره چون میخوام بشینم و داستان رانندگیمو بنویسم. آره. در همین لحظهای که مردم دارن هزار جور ویدیو و پست اینستاگرام و پادکست و چیزای بهدردبخور و برنددار و پولساز تولید میکنن، من همون سارای چهارده ساله باقی میمونم. میشینم توی وبلاگم و قصههای زندگیم رو مینویسم تا ده بیست نفر بخونن. چون این تنها کاریه که تو این لحظه مغزمو منفجر نمیکنه. عه. بالاخره پیداش کردم.
شاید جنگل من این وبلاگه. شما یه فریم از اومدن من به سطح آب رو میبینین. یه نفس با هم میکشیم، و خوشبختانه نمیبین بعدش چی میشه. من برمیگردم اون زیر. یکم آرومتر، امیدوار که شاید اون عکس تو ذهن شما ادامهی بهتری پیدا کنه.





دیدگاهتان را بنویسید