شاید عکس شوم

باید فرار کنم. تو ذهنم فقط همینه. مثل وقتی که نشستی جلوی تلویزیون و ظرف بستنی جلوت گذاشته و هر لحظه به خودت می‌گی باید برم بذارمش تو فریزر… تو سرم مدام همه چیزو می‌ذارم پشت سرم و فرار می‌کنم. می‌دوم. کجا؟ به جنگل. یه جنگل سبز و خالی از آدم. اونجا چی کار می‌کنم؟ هیچ کار. زمان متوقف می‌شه. من می‌شم یه عکس. عکس از دختری که تو جنگل می‌دوه. بزرگ، روی دیوار، تا ابد. این تنها چیزیه که تو این لحظه به نظر منطقی میاد. همینه. باید فرار کنم.

ببین، گوش کن، نمی‌تونم فرار کنم. متاسفم. واقعا امکانش نیست. نخیر. نمی‌فهمه. نمی‌فهمه که نزدیک‌ترین چیز شبیه به جنگل از این جایی که من نشستم دو ساعت دوره. همونم پر از آدمای شلوغ و توخالیه. نمی‌فهمه که من هنوز نمی‌تونم پشت ماشین بشینم، چه برسه به جاده. نمی‌فهمه که حتی نمی‌تونم بدوم چون سه ساله مچ پام مثل آدم کار نمی‌کنه. گیر افتادم. گیر.

حال الانم مثل اون دختره تو سریال مید شده… که فرو می‌رفت تو مبل. دقیقا همونم. از اتاق به هال، از هال به آشپزخونه. گاهی به کافه. زندگیم همینه. زندگیم خالی، سوت و کور و فرسنگ‌ها دوره از چیزی که قرار بود بیست و پنج سالگی باشه. به لیست ویدیوهایی که باید بنویسم نگاه می‌کنم… نمی‌خوام. با تمام وجود نمی‌خوام. تمام تنم داد می‌زنه خسته‌م. ذهنم می‌ره سمت «یه قهوه‌ی بزرگ بخوریم، یه لباس تنگ بپوشیم، بشینیم پشت میز…» نه عزیزم. دیگه هیچ کدوم از تکینک‌هات جواب نمی‌ده. مسئله بنیادی‌تر از این حرفاست.

دانشگاهم هفته‌ی پیش تموم شد. تنهایی رفتم تهران دفاع کردم و اومدم. نه مهمانی داشتم، نه دوستی که یه عکس ازم بگیره، نه یادم مونده بود یه جعبه شیرینی ببرم. بهتر. داورا حتی یک نکته‌ی مثبت تو کارم ندیدن. نه این که توقعی ازشون داشته باشم اما… حس پوچی بدجوری بغلم کرده. یعنی چی که من پارسال این موقع داشتم با ذوق سعی می‌کردم چیزی از منطق‌الطیر کشف کنم و حالا که کشف کردم هیچکی به یه ورشم نیست؟ داور بهم می‌گه ساختار مقاله‌ت درست نیست. من با خودم فکر می‌کنم استاد راهنما همین دیشب برای اولین بار مقاله رو خونده. من از کجا باید اینا رو می‌دونستم؟ داور خودش قبل جلسه ازم می‌پرسه چرا این استادو انتخاب کردی؟ استاد موسیقی و طراحی صحنه برای ادبیات نمایشی؟ خیلی حرف دارم. خیلی حرف که جاش نیست… ولی اولیش اینه که این استاد اگه بیشتر از شخص شما از ادبیات نمایشی ندونه، کمتر نمی‌دونه. حیف که یکم خله. حیف که همه چی معامله‌ست.

حالا یک سال بعد از این که اون پست خیلی خیلی غمگین رو نوشتم، هزار تا اتفاق خوب و بد افتاد و من فکر می‌کردم خیلی بزرگ شدم. ولی خب به قول اون کتابه تا معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند. چرا نمی‌فهمم چی کار باید کرد؟

پایان‌نامه بعد از اون همه وقت و انرژی و زیر و زبر تموم شد و هیچی نشد. نمی‌دونم اگه مامانمو می‌بردم تهران یه دسته گل بعد از جلسه دفاع بهم بده، حال الانم بهتر می‌بود یا نه. معلومه که نه! ولی خب اگه یه عکس می‌گرفتیم، یه پست می‌‌ذاشتم که با تشکر از همه‌ی دوستان… اگه احساس می‌کردم ته یه چیزایی قراره یه چیزایی بشه…؟

حالا نشستم دارم سعی می‌کنم ویدیوی کلیک‌خور بنویسم. تهش چی می‌شه؟ یاد ویو می‌گیره… که خب که چی؟ باید بشینم بیشتر بسازم. یا نمی‌گیره که بازم باید بیشتر بسازم. رییسی ندارم که تشویقم کنه. همکاری ندارم که گاهی نظرشو بپرسم. حتی فالوور وفادار اینستاگرام هم ندارم که… نمی‌دونم فایده‌ی اون چیه. ولی خب وقتی ملت واسه یادگیری زبان فالوت می‌کنن، هر جا حس کنن یاد نمی‌گیرن ول می‌کنن می‌رن. دنیا همینه. همینطوری میره و میاد و آخر سر سارا موند و لپتاپش.

اگه فکر می‌کردم بعد از پنج سال هنوز قراره اینجوری دست و پا بزنم و نه پولی داشته باشم، نه اعتباری، نه تیمی و نه علاقه‌ای به این کار… آیا بازم شروع می‌کردم؟ ولی خب سوال اصلی اینه که نمی‌کردم چی کار می‌کردم؟ همونطوری پشت لپتاپ می‌نشستم و در حال تماشای استاااد دادخواه که سه ساعت بدون نفس گرفتن ورهایی می‌زنه که حتی یک کلمه‌شو هم نمی‌فهمم اونقدر گریه کنم که از حال برم؟

حالا دیگه مجبور نیستم قیافه‌ی اونو تماشا کنم. خونه‌مون عوض شده. لپتاپم عوض شده. دغدغه‌هام عوض شده. چهار سال گذشته… و من هنوز پشت لپتاپ دارم گریه می‌کنم. عالی شد. معلوم شد حتی جنگلم برم مشکل خودمم. عکس روی دیوار حرف نداره… فقط باید این تیکه کوچولوشو در بیاریم.

یک ماهه ویدیوی درست حسابی نذاشتم. یه کانال جدید زدم. امروز باید ویدیو بذارم توش. حالم بده. حالم خیلی بده. متنفرم که هزار بار بلند شدم یه چیز جدید درست کنم و نتونستم استمرار داشته باشم. اینستاگرام ریختم که پیجمو بیارم بالا، به جاش صبح تا شب دارم آموزش درست کردن کیک رژیمی می‌بینم. چون احساس می‌کنم خیلی چاق شدم و هر وقت احساس می‌کنم خیلی چاق شدم میل عجیبی به شیرینی پیدا می‌کنم…

تو یه ماه گذشته دو تا از «دوست»هام رو دیدم. یکیشون دو ساعت تمام درباره‌ی کراش دو سال پیشش حرف زد. کراش که نه، عشق. خیلی سعی کردم همدل باشم. ولی ته دلم اینجوری بودم که وا بده بابا اه. اگه به دردت می‌خورد که قبولت می‌کرد. این تموم شد، نفر بعدی هم درباره‌ی دیت‌های عجیبی که رفته بود گفت. برای هیچ کس مهم نبود تو مغز من چی می‌گذره. حتی کنجکاو هم نبودن بدونن سفیر ایران برای چی دعوتم کرد لهستان و اونجا چه خبر بود. که خب منطقیه. برای منم واقعا مهم نبود تو زندگی آدمایی که سالی دو بار می‌بینمشون چه خبره. ولی اگه خیلی پر از حرف باشی باید فرصت رو بقاپی و تا می‌تونی همون اول بحث رو مال خودت کنی.

یه وقتایی فکر می‌کنم به آدمایی که تو یزد می‌شناسم پیام بدم و ببینمشون. در واقع هر روز فکر می‌کنم. ولی تصور این که دو ساعت بشینم به مشکل ثابت مردم (دوست‌پسر نداشتن) گوش بدم پشیمونم می‌کنه. وضعیت خودم از همه‌شون خنده‌دارتره. که دارم و ندارم… یه وقتایی فکر می‌کنم همه چیز زندگیم تو سرمه. درسته که سعی می‌کنم ذهنمو شرطی کنم و یه جای خاص کار کنم و… ولی محیط کار ندارم. اکیپ دوستی ندارم. تئاتر و سینما نمی‌رم. باشگاه نمی‌رم. هر وقت هم هر کدوم رو می‌رم پشیمون می‌شم. یه وقتایی فکر می‌کنم شاید واقعا دوست‌پسرم هم خیالیه. اگه واقعی بود که فقط تو گوشی نبود؟ نیاز دارم چیزایی تو زندگیم باشه که بتونم لمسشون کنم. اگه الان تو جنگل بودم همه چیزو می‌تونستم لمس کنم. ولی اینجایی که نشستم، همه چیز مرده. جرئت ندارم لمسش کنم.

به یکی از دانشجوهای لهستانی که اونجا خیلی باهام مهربون بود پیام دادم و از گلیم‌بافی‌هاش تعریف کردم. فقط لایک کرد پیاممو. خب باشه اون هر کاری کرد کرد. ولی جدی این وضع دیگه غیرانسانیه. یه رییس بی‌رحم داری که خودتی و یه کارمند تنبل داری که خودتی و یه رفیق بی‌حال داری که خودتی و یه مربی ورزش داری که خودتی و … یه کم شل می‌کنی همه‌شون از هم وا می‌رن. بابا یه ذره احساس مسئولیت! از شدت کلیدی بودنم تو زندگی خودم یه جور می‌خوام آتیش بگیرم و از شدت بی‌اهمیت بودنم برای هر چیز دیگری خارج از این یه و متر و نیم، یه جور دیگه.

دو ماهه می‌خوام داستان رانندگی‌مو بنویسم و یوتوب نامرد جلومو گرفته. که خب حالا می‌تونه بره بمیره چون می‌خوام بشینم و داستان رانندگی‌مو بنویسم. آره. در همین لحظه‌ای که مردم دارن هزار جور ویدیو و پست اینستاگرام و پادکست و چیزای به‌دردبخور و برنددار و پولساز تولید می‌کنن، من همون سارای چهارده ساله باقی می‌مونم. می‌شینم توی وبلاگم و قصه‌های زندگیم رو می‌نویسم تا ده بیست نفر بخونن. چون این تنها کاریه که تو این لحظه مغزمو منفجر نمی‌کنه. عه. بالاخره پیداش کردم.

شاید جنگل من این وبلاگه. شما یه فریم از اومدن من به سطح آب رو می‌بینین. یه نفس با هم می‌کشیم،‌ و خوشبختانه نمی‌بین بعدش چی می‌شه. من برمی‌گردم اون زیر. یکم آروم‌تر، امیدوار که شاید اون عکس تو ذهن شما ادامه‌ی بهتری پیدا کنه.


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

32 پاسخ به “شاید عکس شوم”

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      ummm yeah?!

  1. alireza نیم‌رخ

    سلام سارا خانم
    من امروز از کانال یوتیوب پیدا کردم توی کانالتون گشتم به این لینک رسیدم دل نوشته عمیقی بود احساس شما رو درک میکنم منم توی موقعیت بدی توی زندگیم هستم کنکور ارشد بعد مدت ها دوری از درس درد اطفاقات اخیر سایه جنگ و تقریبا میبینم که دوستام رفتن دنبال خونه زندگیشون هدفم از نوشتن این متن ابراز همدردی نبود شما توی این متن نوشتید بی اهمیتین به نظر من اشتباه میکنید شما بی اهمیت نیستید من امروز یک دختر پر انرژی و با آرزو های قشنگ و پر تلاش دیدم دیدن شما باعث شد انرژی بگیرو و در این جای تاریک به تلاش کردنم ادامه بدم این یک مرحله از زندگی هست شما اون سارای 14 ساله نیستید این حرف درست نیست من یک خانم قوی و هنرمند میبینم
    خوشحال شدم که توی این فضای مجازی شمارو دیدم

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      امیدوارم به زودی وضعیتتون بهتر بشه.
      خیلی ممنونم که برام نوشتید.❤

  2. Hamidreza نیم‌رخ
    Hamidreza

    مشکل تو پوچی نیست.
    مشکل، این دنیای عجول، سطحی و نتیجه‌محوره
    که بلد نیست با آدمی حساس و دقیق،
    متفکر و با تخیل عمیق،
    چیکار کنه.

    این مشکل تو نیست.
    این ناهماهنگیِ دنیای ماست.💔

    امیدوارم تو این روز‌های خون‌و‌جنون، تن‌ت سلامت باشه(روان هیچ‌کدام از بازمانده‌ها سالم نیست و این طبیعیه)
    نگران‌تم…
    امیدوارم این پیام و چک کنی و من رو از حال خودت با خبر کنی.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      آره واقعا موافقم… من فقط امیدوارم با گسترده شدن هوش مصنوعی، تعمق و آهستگی دوباره تبدیل به ارزش بشه.
      خیلی ممنونم. من حالم خوبه. امیدوارم خیلی زود حال کشورمون هم خوب بشه. ❤

  3. امیرمسعود حدیدی نیم‌رخ

    خوندم کامل. متشکرم که نوشتی.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      متشکرم که خوندی کامل.

  4. Raha نیم‌رخ
    Raha

    خبری از متن جدید نیست آیا؟!

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      چرا چرا بازگشتم:)

  5. Umar Shahzad نیم‌رخ
    Umar Shahzad

    Hey I know I’m late .Still I want to convey this message. You have admirers. You are an inspiration for many. Glad to see that you are somehow back on the track. And yes would love to learn Persian from you. Saw your videos .You are a great teacher you know.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      I’m glad you liked the videos! I wanted to stop making those videos but thanks to comments like this, I’m making more of them now. 🙂 Will upload them all once I’ll have internet again!

  6. کوثر نیم‌رخ
    کوثر

    سارا
    میفهممت

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      🫂❤️

  7. میثم نیم‌رخ
    میثم

    سلام سارا جان
    چند وقت پیش برات پیامی هم اینجا و هم اینستاگرام فرستادم، نمیدونم مطالعه کردی یا نه.
    تنها خواهشی که ازت دارم اینه که چند دقیقه ای در مورد پروژه ای که دارم روش کار میکنم رو بشنوی و بعد تصمیم بگیری که میتونی باهام همکاری داشته باشی یا نه.
    فرد دیگه ای رو نمیشناسم که به اندازه تو توانایی کمک کردن بهم رو داشته باشه، که اگه اجازه بدی بهت توضیح بدم در مورد چه موضوعی هستش متوجه منظورم خواهی شد.
    به نظرم دختر ایران میتونه یک کاری برای این روزهای سخت سرزمینمون انجام بده و امیدوارم تنها به مدت کوتاهی اجازه بدی مزاحم وقتت بشم، همین، حالا چه از طریق ایمیل و چه دایرکت اینستاگرام.
    با تشکر

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      میثم جان ببخشید که پیامت رو اونجا و اینجا اینقدر دیر دیدم.
      امیدوارم پروژه‌ت خوب پیش بره.

  8. امیر نیم‌رخ

    فراغتت از تحصیل رو تبریک میگم.
    به مرور اون موضوع پایان‌نامه هم واست حل میشه. نه که فراموش کنیا! میفهمی آدمایی که با اعتماد به نفس دویست برابرت اطرافت دارند پرسه میزنند، همون جنس از کاستی رو شاید در لول‌های خیلی بالاتر داشته‌اند ولی اصلا بهش فکر هم نمیکنند ــ از روی کم‌فهمی یا از روی آگاهی خیلی زیاد.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      خیلی ممنون
      آره واقعنا! خیلی وقتا همینطوره.

  9. Mhsa نیم‌رخ
    Mhsa

    منم همینطوور سارااا منم همینطووور🙆‍♀️

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      🤷‍♀️💖

  10. محمدرضا نیم‌رخ
    محمدرضا

    به قول انگلیسی زبونا for what it worth من از یکم قبل اولین سفرت به تهران دنبالت میکنم همینجا هر چند وقت یک بار میام سرچ میکنم سارا درهمی و اگر مطلب جدید گذاشته باشی وبلاگت رو میخونم.
    شخصا هیچ جای دیگه دنبالت نمیکنم فقط وبلاگت برام جالب شد
    به سارا ۱۴ ساله بگو بیشتر بیاد جنگل، اینجا آدما با زندگی و مسیرت همراهتن نه زبان انگلیسی.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      عه این جالب شد… که فقط کسی از اینجا دنبال کنه.
      حالا که اینطوره چشم بهش میگم. 😊🙏

  11. آرزو نیم‌رخ
    آرزو

    سلام سارا
    پست قبلی رو که خوندم میخواستم کامنت بگذارم و بگم خیلی با چیزی که در مورد رانندگی تعریف کردی relate میکنم. چون برای من هم دقیقا همینه. بدی ماجرا اینه که بقیه فکر میکنن چطور کسی که مهندسی خونده و درس های سخت پاس کرده انقدر رانندگی براش سخته. داشتم با ماشین برادرم تمرین میکردم که تصادف کردم و کاپوتش کلا عوض شد. با این وجود مامانم گفت نذار ترس به تو غلبه کنه، تو به ترس غلبه کن.
    در مورد یوتیوب هم باید بگم ویدئوهای انگلیسی زبانت واقعا خوبه.
    راستی وقتی میگی هم داری و هم نداری منظورت لانگ دیستنسه؟

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام
      آره واقعا دو جنس مهارت جداست!
      مامانت واقعا حرف زیبایی زده.
      آره منظورم همونه.

  12. زهرا مطهری نیم‌رخ
    زهرا مطهری

    دیروز ناظر راجع‌به “اکسپرسیونیسم” صحبت کرد. یادمه توی وبلاگت راجع‌به این جلسه نوشته بودی، وقتی شروع کرد یک‌دفعه حس کردم پرت شدم به تموم تصویرهایی که لحظه خوندن وبلاگت تو ذهنم ساخته می‌شد. و تجربه غریبی بود(غریب رو دادخواه انداخت تو دهنم:))
    خیلی خوشحالم که بودی، هستی و می‌نویسی.
    به‌طرز غریبی این تجربه وجود داره و دوست داشتم بدونیش. که گاهی اوقات وقتی می‌رم سر کلاسی یا مکانی رو تو دانشگاه کشف می‌کنم به این فکر می‌کنم اگر تو بودی چه حسی به این استاد/کلاس یا هرچیزی داشتی.
    خوشحالم که تونستم ازت بخونم:) و خوشحالم بابت خیلی چیزهای دیگه.
    راستی، ترکیب‌هایی توی متن بودن که اسکرین گرفتم ازشون و احتمالا وارد دایره لغاتم خواهند شد. زیبا و دردناک بود🫂💙

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      زهرای عزیزم
      الان چقد ناراحت شدم که همون موقع که این کامنت رو دیدم جواب ندادم تا رسید به الان که همه از هم دور افتادن…
      چقدر تجربه‌ی جالبی بوده! هی دارم تصورش می‌کنم.
      (غریب کلمه‌ی زیبایی است. ادامه بده. 🙂
      عه واقعا هنوز تو دانشگاه راه میری به من فکر می‌کنی مرسی:)))
      نمی‌دونم چرا اینقد غمگین شدم الان دوباره حرفاتو خوندم. و نمی‌دونم دقیقا چی غمگینم کرد…
      به هر حال امیدوارم اگه این حرفا رو می‌بینی حالت خوب باشه و در امنیت باشی.
      امیدوارم بعد جنگ بتونیم همدیگه رو ببینیم.

  13. میثم نیم‌رخ
    میثم

    سلام سارای عزیز
    من برای شما پیامی نوشتم که چون ایمیلی ازتون نداشتم داخل دایرکت اینستاگرام ارسال کردم.
    ممنون میشم وقت بگذاری بخونیش.
    مرسی بابت تمام محتواهای عالی و آموزنده ای که تولید میکنی، هرگز خسته و ناامید نشو و بدون روزی خواهد اومد که خیلی ها قدردان زحماتت خواهند بود.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام
      ممنونم از لطفت.

  14.  Mad نیم‌رخ
     Mad

    همین الان که این بلاگ‌پست رو خوندم، توی قطار مترو نشستم. از پشت شیشه‌ی واگن آدمای توی ایستگاهو نگاه می‌کنم؛ واسه خودم یه محکمه‌ی خیالی ساختم و دارم همشونو به جرم “بی‌خیالی و رها بودن” محکوم می‌کنم. یه آقای مسن اونور نشسته، سرش افتاده رو شونه‌اش و اینطور که شواهد میدانی نشون می‌ده، بین این همه شلوغی به جنگل خودش پناه برده و داره چرت می‌زنه. یه خانوم نسبتا میان‌سالی هم اونورتر وایساده و یه گلدون نه چندان زیبا که بنظر میاد تازه خریده باشه دستشه؛ مدام به گلدونش نگاه می‌کنه، ایستگاه اونقدر شلوغ نیست که بخواد نگران آسیب دیدن گیاهش باشه پس گمونم این نگاه از سر ذوقه، کی می‌دونه، شاید این گلدون رو برای جنگلی که بهش پناه می‌بره خریده باشه.

    توی اجتماع با تایپ‌های مختلفی برخورد داشتم. چیزی که فهمیدم این بوده؛ اونایی که از همه بی‌خیال‌ترن همیشه بیشتر به نتایج دلخواه‌شون رسیدن. ولی یه چیزی اینجا درست نیست… این ته بی‌منطقیه! بی‌خیالی و رسیدن؟ نه آقا نمیشه. ولی تا الان که شده. یعنی زندگی به آدم ثابت می‌کنه همونی که آقای مولانا می‌گه: جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست، طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت. البته این بی‌خیالی از جنس ول کردن نیست، منظورش تلاشیه که تمرکزش روی ورودی‌هاست و از خروجی‌ها رهاست.

    مثال بزنم، لینوس توروالدز. آدم خیلی ساده‌جو -نمی‌دونم همچین کلمه‌ای وجود داره یا نه ولی فکر می‌کنم حق مطلب رو ادا کنه- نه دنبال قهرمان‌بازی بوده نه کار خیلی بزرگ. این آقا اومد گفت که من واسه دل خودم می‌خوام یه سیستم‌عامل بسازم که کارام راحت‌تر شه. همین‌جوری جلو رفت و تهش شد لینوکس. جالبه بدونی الان بیشتر از ۹۰٪ اینترنت روی لینوکسه، حتی اندرویدم در اصل لینوکسه.

    شاید کل ماجرا همین باشه که وقتی کارو زیادی گنده نمی‌کنیم و صرفا باهاش حال می‌کنیم، دیگه اذیت‌مون نمی‌کنه. حالا اینکه واقعا میشه با بی‌خیالی به چیزی رسید یا نه… هنوز خودمم مطمئن نیستم و من هنوز نتونستم هضمش کنم. شاید برای همینه که اون محکمه خیالی رو درست کردم.

    طولانی شد. توی دوران جنگ و زمانی که اینترنت ایران-اکسس بود وبلاگ‌های خوبی پیدا کردم و اینجا هم یکی از اون‌هاست. ممنون از قلم زیبات.

    مچکرم.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      گل گفتی واقعا. این همون مفهوم چینی وو وی هست که یعنی تلاش بی‌تلاش. این کلمه یه مدت بعد از نوشتن این وبلاگ به شکل اتفاقی افتاد تو سرم و هر کاری می‌خوام بکنم میاد الگوی راهم میشه. هی دارم می‌فهمم چقدر از رنج‌هامو خودم ساخته بودم. اگه یه روزی پامون رسید به زمین صاف حتما چند تا ویدیو درباره‌ش می‌سازم.
      چه آدم جالبی بوده. من شنیدم سایت کرگزلیست هم یه داستان مشابهی داشته.
      راستش من به اطمینان رسیدم: آره می‌شه و اصلا تنها راه همینه. ولی تو پیاده کردنش هنوز خیلی مبتدی‌ام.
      سه ماه پیش تصمیم گرفتم با همین میزان دو هزار ویوی متوسط، یه تعداد ویدیو تو کانال انگلیسیم بسازم و برنامه‌ریزی کردم که بعد از فلان مدت به درآمد می‌رسه و فلان… اولیش درباره‌ی همین شل کردن بود و واقعا هم شلانه پیشش بردم! ترکوند. همون یکی به درآمد رسید. همین یه باری که اون بار سنگین رو روی یک ویدیو نذاشتم جواب داد و اصلا عجیب غریب هنوز هم داره بالا میره.
      واقعا آدم هر چی پیش می‌ره می‌بینه همون بی‌خیالی و رها بودنه که هنر اصلیه. من از وقتی یه کم یوگا و اینا کار کردم سعی می‌کنم حواسم باشه بدنم رو ریلکس کنم… متوجه شدم بیشتر مواقع یه جایی از بدنم رو بدون هیچ دلیلی منقبض کردم و دارم کلی انرژی می‌ذارم که اونطوری نگهش دارم! دیگه ببین تو ذهن چه خبره.
      خیلی ممنونم از کامنت زیبات. باز هم تشریف بیارید.

  15. حسین نیم‌رخ
    حسین

    سلام سارا.
    می فهمم مشکلت رو. بخش هایی که مربوط به یوتیوب و اینستا و… میشه رو. بارها و بارها برای کار خودم هم این کارو کردم.
    بذار یک توصیه بهت بکنم؛ تلاش کن بابت استمرار نداشتن خودت رو سرزنش نکنی.
    خیلی چیزها موقع خوندن متن به ذهنم رسید که بنویسم ولی خب احساس کردم خودت بهتر از هر کسی اینها رو می دونی. البته شاید باید می نوشتم شون چون گاهی آدم به تلنگر نیاز داره.
    خواستم بگم که این حال بد و این شرایط ادامه پیدا می کنه. قطعا. تا زمانی که آدم یه دلیل خوب برای انجامش پیدا کنه. یا حداقل تا زمانی که دیگه اون کار رو متوقف کنه و بره دنبال کاری که واقعا دوستش داره و بهش انگیزه میده.

    1. سارا نیم‌رخ
      سارا

      سلام حسین
      آره واقعا همینه. ممنونم ازت.
      واقعا خوشبختم که همچین کامنت‌هایی می‌گیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *