قرار گذاشته بودیم که ساعت ده شب وحشت اتمام آتشبس را در ذکر و مانترا و هر چه اسمش هست حل کنیم. از راه دور همراه دخترعمه ذکر پاکسازی خواندم و دروغ چرا، واقعا آرام گرفتم. با دلی سبک چشمهایم را بستم و رفتم آن دنیا.
با دختردایی شش سالهام کنار باغ راه میرفتیم. باغ که نه البته، همان حیاط پشتی خانهی ییلاقی خانوادهی پدری که قبلا سرسبز بود. حالا فقط خاک است و قدری گیاه موقتی بیخاصیت. و قدری علف، نه آنقدر که فضا را سبز نشان دهد.
همانطور که او با جدیت یکی از آن خاطره/فیلم/تخیلهای معمولش را تعریف میکرد، من صبورانه سر تکان میدادم. خودم هم باورم شده بود که مشغول امر خطیر بچهداری هستم و نه فرار از شلوغی خانه و مهمانها. آن وقت بود که زمین لرزید.
حرف هر چه بود همانجا افتاد، چشممان رفت سمت نقطهای در وسط باغ و ما همانجا خشکمان زد. آن وقت زمین شکافت و آنچه دیدیم نوک یک انار غولپیکر بود. خاک با متانت کنار رفت و اناری سرخ با قطری نزدیک دو متر از خاک بیرون آمد. من به معنای حقیقی کلمه دهانم باز مانده بود. از بس کلمهی درخوری پیدا نکردم، گفتم لااقل دهنم را ببندم. نشد.
نمایش اما ادامه داشت. وقتی کامل بیرون آمد، انار بینقص پرافاده دور خودش چرخید و بالا رفت و کوچک شد و آن وقت دیدیم یک نهال باقی مانده.
هر چه نگاه میکردم نمیفهمیدم. مثل ویدیوهای هوش مصنوعی ارزان بود که اعتقادی به فیزیک نیوتونی ندارند. یعنی انار بزرگْ کوچک شده بود یا نهال از دلش بیرون آمده بود؟
غرق زیباییاش بودم. نه. سرشار از زیباییاش بودم. آن حجم زندگی برایم باورکردنی نبود. انگار هزار تا روح شده بودم توی یک تن. از یک طرف داشتم میمردم که صحنه را برای کسی تعریف کنم و از طرفی دلم نمیآمد لحظهای پلک بزنم.
دختردایی خواست جلو برود و بهش دست بزند. من هنوز تکان نمیخوردم. میترسیدم معجزهی پیش چشمم غیب شود. گفتم نرو. اصرار کرد. اصرار کردم. داشتیم دعوا میکردیم که بالاخره کارت نهایی را گذاشتم رو میز، دیدن او به مثابه انسان بالغ: ازت خواهش می کنم این کارو نکن.
بچه که وسط راه بود آه جانسوزی کشید و برگشت. و آن وقت نهال دوباره ایآیوار چرخید و رقصید و درخت اناری شد، سبز و پربار و پرشکوفه. من دیگر نمیدانم چه بودم. خالی بودم، قشنگی پرم کرده بود و سرریز شده بود.
سکانس دوم. داشتیم سفره میچیدیم، حالا کجا؟ در پارکینگ خانهی مادربزرگ مادری. چند نفر نشسته بودند و بشقابها گذاشته شده بود. درختم کو؟ نگران بودم له شده باشد. وسط شلوغی سفره را زدم بالا که شاید بقایایش را ببینم. باورم نمیشد همچین اتفاقی افتاده و هیچ کس نفهمیده. اگر دیده بودند اینقدر سرسری برخورد نمیکردند.
آن وقت متوجه شدم که ادامهی پارکینگ به جای کوچه میرسد به باغ و کمی جلوتر درخت هنوز همانجاست، سر جای خودش.
قصه را برای مامان تعریف کردم. گفتم من نمیدانستم درختها اینطور سریع به دنیا میآیند و قد میکشند. چه عجیب که کل عمرم هیچ وقت تولد درختی را ندیده بودم. پرسید فیلم نگرفتی؟ با تاکیدی عجیب و لحنی لابد معنیدار گفتم: «حتی به ذهنم هم نرسید!» فیلم چه گیری؟ درخت توی دلم بود!
بیدار که شدم آتشبس تمدید شده بود.
یادم آمد همان روز که خوابهای حیرتانگیز و نمادین مامان و مامانبزرگ را میشنیدم گفتم من سالهاست خواب داستاندار قابل تعریف کردن ندیدهام. همیشه ملغمهای است از صحنههای در هم است که به محض بیدار شدن فراموشم میشود. همانجا یک لحظه پیش خودم گفتم مثلا بزند و امشب من هم خواب معنیداری ببینم… گویا ناخودآگاه بدعنق بالاخره وا داد.
روزهای عجیبی است.




دیدگاهتان را بنویسید