دسته: داشتم فکر میکردم
-

در آفتاب پنجشنبه با سکوت ارلینگ کاگه
ببخشید:)نمیدانم این را خطاب به چه کسی گفتم. ولی لازم بود اذعان بدارم که حواسم هست یک ماه و نیم است اینجا چیزی ننوشتهام و میدانم که دختر بدی بودهام و سعی میکنم دیگر نباشم.* کلاه آفتابیام را برداشتم، با یک دانه لیموشیرین و یک نصفه هویج، رفتم توی آفتاب نشستم و صد و اندی…
-

من سارا 35 سال دارم
استاد زبان فارسیمان تکلیف داده که پانزده سال بعد یکهو یک جایی پیدایش کنیم و برایش نامهای بنویسیم. سختگیریاش هم زبانزد است و وقتی راه گریزی نگذاشته، یعنی کار باید انجام شود. همیشه از اینطور چالشها فراری بودهام. واقعا فکر کردن به سالهای آنقدر دور، ناخوشایند است. به خصوص که همه چیز تلاش و برنامهریزی…
-

نگاهی به هفت پیکر و چرخی در گنبد سیاه
و اما ویپیان را روشن نموده و ببینید توضیح کل هفت پیکر و گنبد سیاه را در ده دقیقه! این روزها هفت پیکر میخوانم. و هر چه جلوتر میروم، بیشتر متعجب میشوم. دوازده سال درس خواندیم و هر بار گفتند نظامی گفتیم بله بله ملخها! یک بار فکر نکردیم که اصلا این آقا چه گفته…
-

عشق جوانی گوته یا رابطههای آلن دوباتن؟
به عشق فکر میکنم. همان ویرانگر شیرین و نمیدانم چیچی که میگویند. همان که میگویند جنسش کلا با دوست داشتن فرق دارد و اصلا با ازدواج نمیسازد و با نفرت یک تار مو فاصله دارد و… هَه؟! با این حجم از خودافشایی که من دارم، گفتن ندارد که تا به حال عاشق نبودهام. معشوق هم…
-

لایهها
چه بنویسم؟ حرفها باز همینطور میآیند. اما خب حرف که همیشه هست، چیزی که نیست زمان است و تمرکز برای به جایی رساندن حرفها. پس چه کار کنم؟ ننویسم؟ حوصلهی فکر کردن به حال و احوالم را هم ندارم. چقدر باید نازش را بخری. همین است دیگر. باید بپذیری که همیشه قرار نیست خوب باشد…
-

دربارهی من؟
خیلی کارش راحته اونی که از ناخوداگاه خودش خبر نداره. وقتی یه ذره با خودت روراست باشی، میبینی هدف هیچ کاری اون چیزی که فکر میکنی نیست. آخه آدما جلوی خودشونم تظاهر میکنن. میفهمی چی میگم؟ یکی از سرگرمیهام اینه که آدمای بیرحم و خونخوارو بچینم روبروم و فکر کنم کدومشون احساس بد بودن میکنه…
-
کار کردن در کنار روکنک
چقدر حرف دارم برای زدن. چقدر چیزهای خوب یاد گرفتهام و چقدر ایدههای رنگین در سرم میچرخد. اما فهمیدهام (بالاخره) که برای وبلاگ نوشتن روزی یک ساعت و دو ساعت به کارم نمیآید. برای پستی که دوستش داشتهباشم حداقل دو تا پنج ساعت مداوم نیاز دارم. تازه اگر حرفی که میخواهم بزنم کاملا در ذهنم…
-
در جست و جو
نباید با این جمله شروع کنم که: در این روزهای بد… یا اینطور ادامه بدهم که: با وجود این اخبار بد… یا تمام کنم که اصلا گذشته از این… ولعی مداوم برای نوشتن و تمایلی غیرقابل انکار برای متمایز بودن. ترکیب جالبی نیست! پدر آدم را در میآورد. اما واقعا نیاز دارم که کلمات راه…
-

طریقهی نوش کردن شراب زندگانی؟
کوچکتر که بودم فکر میکردم آدمها دو دستهاند. آدمهای فهمیده و آدمهای… لابد نفهمیده! تکلیف طبقهی دوم که معلوم بود: بیشتر افراد! ولی آدمهای فهمیده انواع متفاوتی داشتند. ویژگی مشترکشان این بود که دست اول بودند. ابتکار داشتند. شبیه آدمهایی که میتوانستند شبیهشان باشند نبودند! استراتژیهایشان نخنما نشده بود. شوخیهایشان تکراری نبود. و هرچقدر هم…
-

بیرون کردن بُزک درون
این روزا یکنواخت و ملالآوره. اتفاقی نمیافته. زیاد با کسی ارتباط ندارم و این یعنی همه چیز به خودم بستگی داره. خب این همونقد که خوبه، (کسی قرار نیست با اظهار نظر درباره جوش جدیدم اعصابمو خورد کنه) بدم هست. چون اصولا خودم بیشتر از هر کسی درباره خودم اظهار نظر میکنم. چند روز پیش…
-

هر روز تنبلانه
بعضی روزا چشمامو که باز میکنم و به خودم میگم: پاشو زندگی کن، میگه: حوصله ندارم. بعد با مهربونی سعی میکنم خرش کنم: خب باشه… حوصلهی چی رو داری؟ یه غلتی میزنم و میگم: حوصله همین سوال جوابا رو دیگه. ولم کن. و بعد خیال میکنم اگه تا آخر روز تو همین فاز ولم کن…